Categories
Journalism

رزمندگی سیاسی مارکس: در زمان انجمن بينالمللي كارگران

ــ 1. رهاورد مارکس برای بین‌الملل
انجمن بین‌المللی کارگران ــ که در 28 سپتامبر 1864 در لندن پایه‌گذاری شد ــ‌ سازمانی بود با چندین جریان مختلف سیاسی که توان هم‌زیستی با یکدیگر را داشتند. اتحادیه‌گرایان رفرمیست از انگلستان، همیاران (mutualists) فرانسوی متأثر از نظریه‌های پی‌یر ژوزف پرودون، مخالفان سرمایه‌داری، و ملغمه‌ای از گروه‌های دیگر، از جمله افرادی تحت تأثیر سوسیالیست‌های «تخیلی»، هشت سال دشوار همکاری کردند تا نخستین تجربه‌ی سیاسی فراملیتی جنبش کارگری را شکل دهند.[1]
تضمین همراهی تمامی این جریان‌ها در یک تشکیلات واحد، حول برنامه‌ای بسیار متفاوت با رویکردی که هریک از این جریان‌ها از آن آغاز کرده بودند، دستاورد بزرگ کارل مارکس بود. توانایی‌های سیاسی مارکس او را قادر ساخت جریان‌هایی را آشتی دهد که آشتی‌ناپذیر جلوه می‌کردند، و مراقب باشد بین‌الملل همچون بسیاری از انجمن‌های پیشین کارگری به‌سرعت به بوته‌ی فراموشی سپرده نشود. مارکس بود که هدفی روشن به بین‌الملل بخشید و به برنامه‌ای سیاسی‌ با درهای گشوده، اما به‌طور قاطع طبقه‌بنیاد دست یافت که به آن خصلتی توده‌ای ورای هرگونه فرقه‌گرایی می‌بخشید. مارکس همواره روح سیاسی شورای عمومی بین‌الملل بود: پیش‌نویس تمام بیانیه‌های اصلی بین‌الملل را نوشت و گزارش تمام کنگره‌ها را تهیه کرد.
مارکس همچنین نویسنده‌ی خطابه‌ی افتتاحیه و اساسنامه‌ی موقت بین‌الملل بود. مارکس در این متن‌های بنیادین، همانند بسیاری متن‌های دیگری که پس از آن نوشت، قاطعانه مبارزه‌ی اقتصادی و سیاسی را به یکدیگر پیوند ‌داد، تفکر بین‌المللی و کنش بین‌المللی را گزینه‌ای برگشت‌ناپذیر توصیف کرد. عمدتاً به لطف توانایی‌های مارکس بود که بین‌الملل کارکرد سنتز سیاسی خود را بسط داد، و خاستگاه‌های ملی مختلف را در پروژه‌ای برای مبارزه‌ی مشترک متحد کرد که خودمختاری قابل‌توجه، اما نه استقلال کاملِ آن‌ها را از مرکز فرماندهی به رسمیت می‌شناخت. حفظ وحدت گاهی اوقات فرساینده بود، به‌ویژه از آن رو که دیدگاه ضدسرمایه‌داری مارکس هیچگاه موقعیت سیاسی غالبی درون تشکیلات نداشت. با این‌حال به‌تدریج، تا حدی از طریق سرسختی خودش، و تا حدی از طریق انشعاب‌های گاه و بیگاه، اندیشه‌ی مارکس به آموزه‌ای هژمونیک بدل شد. این کاری طاقت‌فرسا بود، اما تلاش برای شرح و بسط موضوعات سیاسی به‌گونه‌ای قابل‌توجه از مبارزات سیاسی آن دوران سود برد. سرشت تحرکات کارگری، چالش ضدنظام کمون پاریس، وظیفه‌ی بی‌مانند سر پا نگه داشتن چنین تشکیلات بزرگ و پیچیده‌ای، و مجادلات پی‌درپی با دیگر گرایش‌ها در جنبش کارگری پیرامون موضوعات نظری و سیاسی متعدد، تمام این موارد مارکس را به ورای مرزهای اقتصاد سیاسی صرف سوق داد، حوزه‌ای که پس از شکست انقلاب 1848 و تضعیف اغلب نیروهای سیاسی بخش اعظم توجه مارکس به آن جلب شده بود.
مارکس همچنین برانگیخته می‌شد که ایده‌هایش را بسط دهد و گاهی اوقات بازبینی کند، یقین‌های قدیمی را به بحث بگذارد و پرسش‌های جدیدی برای خود طرح کند، و به‌ویژه نقدش از سرمایه‌داری را با ترسیم طرح‌واره‌های کلی جامعه‌ی کمونیستی تیزتر کند. از این رو دیدگاه ارتدوکس قدیمی پیرامون نقش مارکس در بین‌الملل که بر اساس آن مارکس به‌طور مکانیکی نظریه‌ای سیاسی را بر تاریخ اعمال کرد که پیش از آن در حصار تنگ پژوهشش ساخته و پرداخته بود، سراسر دور از واقعیت است.
در یکی از اسناد سیاسی ـ‌ تشکیلاتی کلیدی بین‌الملل، مارکس کارکرد آن را اینگونه خلاصه کرد: «ترکیب جنبش‌های خودانگیخته‌ی طبقه‌ی کارگر و عمومیت دادن به آنْ وظیفه‌ی انجمن بین‌المللی کارگران است، اما نه اینکه نوعی نظام اعتقادی را دیکته یا تحمیل کند.»[2] فارغ از خودمختاری قابل‌ملاحظه‌ای که به فدراسیون‌ها و شعبه‌های محلی داده شد، بین‌الملل همواره در جایگاه رهبری سیاسی باقی ماند. شورای عمومی آن بدنه‌ای بود که سنتز وحدت‌بخش از طیف گسترده‌ای از موضوعات را در نظر داشت، موضوعاتی از قبیل شرایط کاری، تأثیرات ماشین‌آلات جدید، حمایت از اعتصابات، نقش و اهمیت اتحادیه‌های کارگری، مسئله‌ی ایرلند، موضوعات سیاست خارجی، و البته، چگونگی ایجاد جامعه‌ی آینده.

ــ 2. پیروزی بر همیاران
در سپتامبر 1866 شهر ژنو میزبان نخستین کنگره‌ی بین‌الملل بود. شرکت‌کنندگان در کنگره اساساً به دو اردوگاه تقسیم شدند. نخستین اردوگاه شامل نمایندگان بریتانیا، چند آلمانی و اکثریت سوییسی‌ها، از بخشنامه‌های شورای عمومی پیروی می‌کردند که نوشته‌ی مارکس بود (که خود در ژنو حضور نداشت). اردوگاه دوم، دربرگیرنده‌ی نمایندگان فرانسه و فرانسوی‌زبان‌های سوییس، متشکل از همیاران بود. در واقع، در آن زمان مواضع میانه‌روانه در بین‌الملل شایع بود و همیاران جامعه‌ای را در نظر داشتند که در آن کارگران در آنِ واحد تولیدکننده، سرمایه‌دار و مصرف‌کننده باشند. آنها اعطای اعتبار آزاد را ابزاری تعیین‌کننده برای دگرگونی جامعه می‌دانستند؛ کار زنان را از منظر اخلاقی و اجتماعی زننده می‌شمردند؛ و با هرگونه دخالت دولت در مناسبات کاری (شامل قانون‌گزاری برای کاهش روز کاری به هشت ساعت) مخالف بودند، به این علت که چنین کاری رابطه‌ی خصوصی بین کارگران و کارفرمایان را تهدید و نظامِ بر سر قدرت را تقویت می‌کند.
رهبران شورای عمومی با تکیه بر برنامه‌هایی که مارکس آماده کرده بود موفق شدند گروهِ از لحاظ عددی پرقدرت همیاران را در کنگره به حاشیه برانند، و رأی لازم در حمایت از مداخله‌ی دولت را کسب کنند. پیرامون موضوع اخیر، مارکس در دستورالعمل‌هایی برای نمایندگان شورای عمومی موقت مسائل را به روشنی توضیح داد:
این امر تنها با تبدیل انگیزه‌ی اجتماعی به نیروی اجتماعی عملی می‌شود، و تحت شرایطی معین، هیچ شیوه‌ی دیگری برای انجام این کار وجود ندارد جز از طریق قوانین عمومی که قدرت دولت آن را به اجرا در آورد. در اجرای این قوانین، طبقه‌ی کارگر قدرت دولتی را تقویت نمی‌کند. برعکس، کارگران آن قدرتی را که اکنون علیه آنها استفاده می‌شود، به کارگزار خود بدل می‌کنند. آنها با قانون سراسری چیزی را عملی می‌کنند که انبوهی از تقلاهای فردی مجزا بی هیچ نتیجه‌ای در پی آن است.[3]

علاوه بر این، دستورالعمل‌هایی که مارکس برای کنگره‌ی ژنو نوشت، بر کارکرد اساسی اتحادیه‌های کارگری‌ تأکید می‌کرد که نه تنها همیاران، که پیروان رابرت اوئن در بریتانیا و پیروان فردیناند لاسال در آلمان هم به‌شدت علیه آن موضع می‌گرفتند: «این فعالیت اتحادیه‌های کارگری نه فقط قانونی، که ضروری است. تا زمانی که نظام فعلی تولید پابرجاست نمی‌توان از اتحادیه‌ها چشم‌پوشی کرد. بر عکس، باید با تشکیل و ادغام اتحادیه‌های کارگری در تمامی کشورها آن را عمومی کرد.»[4]
در همین سند، مارکس اتحادیه‌های موجود را از نقدش مصون نمی‌دارد. چرا که آنها «فقط و فقط مصمم به مبارزات محلی و بی‌واسطه با سرمایه [بودند] و هنوز تماماً قدرتشان را برای فعالیت علیه خود نظام بردگی مزدی درک نکرده [بودند]. ازاین‌رو از جنبش‌های عمومی اجتماعی و سیاسی بسیار دور مانده‌اند.»[5]
بنابراین،‌ با وجود تمام دشواری‌های ناشی از گوناگونی ملیت‌ها، زبان‌ها و فرهنگ‌های سیاسی، بین‌الملل توانست به اتحاد و هماهنگی میان طیف گسترده‌ای از سازمان‌ها و مبارزات خودانگیخته دست یابد. بزرگ‌ترین امتیاز بین‌الملل این بود که به‌طور قطعی از خصلت محدود اهداف و استراتژی‌های اولیه‌اش فراتر رفت و نیاز مطلق به همبستگی طبقاتی و همکاری بین‌المللی را اثبات کرد. پس از 1867، بین‌الملل که از موفقیت در دستیابی به این اهداف، شمار فزاینده‌ی اعضا و سازمان‌‌دهی کارآمدتر نیرو گرفته بود، در سراسر اروپای قاره‌ای پیش‌روی کرد.
در طول چهار سال همیاران جناحی پراهمیت در بین‌الملل بودند. مارکس بی‌شک نقشی کلیدی در مبارزه‌ی طولانی برای کاهش اثرگذاری پرودون بر بین‌الملل داشت. ایده‌های مارکس تأثیری اساسی بر رشد نظری رهبران بین‌الملل داشت، و او با پیروزی در هر کشمکش عمده‌ درون سازمان، توانایی چشمگیری در حمایت از آنها از خود نشان داد. برای مثال در مورد تعاونی، او در سال 1866 در دستورالعمل‌هایی برای شورای عمومی موقت: مسائل متفاوت، به کارگران توصیه کرد که «به تولید تعاونی وارد شوند نه فروشگاه‌های تعاونی. دومی تنها به سطح نظام اقتصادی موجود آسیب می‌زند، اولی به پایه و اساس آن یورش می‌برد.»[6]
کنگره‌ی بروکسل، که در سپتامبر 1868 برگزار شد، در نهایت بساط همیاران را جمع کرد. نقطه‌ی اوج آنجا بود که مجمع پیشنهادِ سزار دو پاپ را پیرامون اجتماعی کردن وسایل تولید پذیرفت ــ گام بزرگی رو به جلو در توصیف بنیان اقتصادی سوسیالیسم، که دیگر صرفاً ایده‌ای در نوشته‌های روشنفکرانی خاص نبود بلکه در برنامه‌ی تشکیلاتی فراملیتی وارد شد. در خصوص زمینداری، مجمع موافقت کرد که: «‌توسعه‌ی اقتصادی جامعه‌ی مدرن ضرورت اجتماعی تبدیل زمین‌های مزروعی به دارایی‌ عمومی جامعه، و اجاره‌ی زمین به شرکت‌های کشاورزی را به‌نیابت از دولتْ تحت شرایطی قابل‌قیاس با شرایطی که پیرامون معادن و راه‌آهن بیان شد، خلق خواهد کرد.»[7]
در آخر، چند نکته‌ی جالب توجه پیرامون محیط زیست: «از آنجا که اعطای جنگل‌ها به اشخاص به نابودی درختان می‌انجامد که برای بقای سرزندگی طبیعت ضروری هستند، و در همین راستا، به از میان رفتن خاک‌های حاصلخیز، و نیز سلامتی و زندگی مردم ختم می‌شود، کنگره معتقد است جنگل‌ها باید در تملک جامعه باقی بمانند.»[8]
بنابراین بین‌الملل در بروکسل نخستین اظهار عقیده‌ی رسمی روشنش را درباره‌ی اجتماعی‌سازی وسایل تولید توسط مقامات دولتی انجام داد. این نشانه‌ی پیروزی پراهمیتی برای شورای عمومی و نخستین ظهور اصول سوسیالیستی در برنامه‌ی سیاسی یک تشکیلات کارگری بزرگ بود.
تصمیم‌های کنگره‌ی بروکسل پیرامون زمینداری بار دیگر در کنگره‌ی بازل در سپتامبر 1869 مورد تأکید قرار گرفت. تا آنجا که یازده تن از فرانسوی‌ها متنی را تأیید کردند که اعلام می‌کرد جامعه حق دارد مالکیت خصوصی بر زمین را از میان ببرد و آن را بخشی از اجتماع کند. فرانسوی‌ها پس از بازل، دیگر در بین‌الملل پیرو نظریه‌ی همیاری نبودند.

ــ 3. اهمیت حزب سیاسی پس از کمون پاریس
پس از پیروزی آلمانی‌ها در نبرد سدان و اسارت بناپارت، مردم پاریس علیه آدولف تی‌یر شوریدند، و کمون پاریس، نخستین رخداد سیاسی عظیم در حیات جنبش کارگری، را در مارس 1871 بنیان نهادند. اما در خلال «هفته‌ی خونین» (21ـ28 مه 1871)، چند ده‌هزار کمونارد در نبرد کشته یا بدون تشریفات قانونی اعدام شدند؛ این خونبارترین کشتار در تاریخ فرانسه بود. دست‌کم 43.000 نفر دیگر به زندان افتادند، 13.500 نفر از آنان عاقبت به مرگ، حبس، کار اجباری یا تبعید محکوم شدند. از آن پس بین‌الملل در مرکز مناقشات بود و مظنون اصلی هر حرکتی علیه نظم مستقر به شمار می‌آمد. مارکس با طعنه‌ی تلخی در این فکر بود که «آتش‌سوزی بزرگی در شیکاگو رخ داده، تلگراف در سراسر جهان آن را کردار شریرانه‌ی بین‌الملل اعلام کرده؛ و شگفت‌آور است که هنوز طوفانی که هند غربی را ویران کرده به اعمال دیوآسای بین‌الملل نسبت نداده‌اند.»[9]
با این حال، پاریسِ شورشی جنبش کارگری را تقویت کرد، آن را وادار کرد مواضع رادیکال‌تری اتخاذ کند و مبارزه‌جویی‌اش را تشدید کند. تجربه نشان داد که انقلاب امکان‌پذیر است، که هدف می‌تواند و باید بنا کردن جامعه‌ای باشد به‌کلی متفاوت با نظم سرمایه‌داری، اما کارگران برای دستیابی به این هدف همچنین مجبورند شکل‌های پایدار و سازمان‌یافته‌ی جمعیت سیاسی را خلق کنند. این ایده‌ها در اساسنامه‌ی سازمان در کنفرانس لندن در سپتامبر 1871 مطرح شد. یکی از اهدافی که در لندن به تصویب رسید اعلام می‌کرد:
طبقه‌ی کارگر، به‌عنوان یک طبقه، در برابر قدرتِ جمعی طبقات مالک نمی‌تواند کاری کند، مگر اینکه خود را در قالب حزبی سیاسی برگمارد، مجزا و نیز در مقابل تمام احزاب کهنی که طبقات مالک شکل داده‌اند؛ برساختن طبقه‌ی کارگر در یک حزب سیاسی برای پیروزی انقلاب اجتماعی و فرجام نهایی آن ــ نابودی طبقات ــ اجتناب‌ناپذیر است؛ و ترکیب نیروهایی که طبقه‌ی کارگر پیشتر توسط مبارزات اقتصادی‌اش به انجام رسانده است، هم‌زمان باید در حکم اهرمی برای مبارزاتش علیه قدرت سیاسی زمین‌داران و سرمایه‌داران عمل کند.[10]

نتیجه‌گیری روشن بود: «جنبش اقتصادی [طبقه‌ی کارگر] و کنش سیاسی آن به‌گونه‌ای جدایی‌ناپذیر همبسته است.»[11]
در حالی که کنگره‌ی ژنو اهمیت اتحادیه‌های کارگری را در سال 1866 تثبیت کرد، کنفرانس لندن در سال 1871 تمرکز را به دیگر ابزار جنبش کارگری مدرن یعنی حزب سیاسی معطوف کرد. به‌باور مارکس، خودرهایی طبقه‌ی کارگر نیازمند فرآیندی طولانی و دشوار بود ــ‌ دقیقاً برخلاف نظریه‌ها و فعالیت‌های تعالیم یک انقلابی اثر سرگئی نچایف، که نمایندگان در لندن دفاع او از انجمن‌های مخفی را محکوم کردند، اما میخاییل باکونین با شور و حرارت از آن حمایت می‌کرد.
با وجود نظرات موافق سودمندیِ نقطه‌عطف لندن، بسیاری آن را مداخله‌ای احمقانه دانستند. نه فقط گروه‌های مرتبط با باکونین، که اغلب اتحادیه‌ها و شعبه‌های محلی، اصول خودمختاری و احترام به واقعیت‌های گوناگونِ پدیدآورنده‌ی بین‌الملل را یکی از بنیادهای بین‌الملل قلمداد می‌کردند. این برآورد غلط از نقش مارکس بحران تشکیلات را سرعت بخشید.
نبرد نهایی بین «سانترالیست‌ها» و «طرفداران خودمختاری» در کنگره‌ی لاهه در سپتامبر 1872 رخ داد. اهمیت حیاتی این نشست مارکس را وادار کرد شخصاً به‌همراه انگلس در آن حضور یابد. در واقع، این تنها کنگره‌ی تشکیلات بود که او در آن شرکت کرد. تمام جلسات کنگره مملو از جدال پایان‌ناپذیرِ دو اردوگاه بود، و پذیرش تصمیم‌ها تنها به علت ترکیب کژدیسه‌ی آن ممکن شد. به‌هرحال، از آن پس حزب برای مبارزه‌ی پرولتاریا حیاتی شمرده شد: حزب باید مستقل از تمامی نیروهای سیاسی می‌بود و باید از لحاظ برنامه‌ای و سازمانی مطابق با شرایط ملی ایجاد می‌شد.

ــ 4. رهاورد بین‌الملل برای مارکس
نتیجه‌ی کنفرانس‌های لندن و لاهه، با عدم‌توجه به روحیات غالب یا در عدم‌آینده‌نگری لازم برای اجتناب از قدرت‌گیری باکونین و گروهش، تا حد زیادی به بحران درونی دامن زد. این نتیجه برای مارکس پیروزی زیان‌باری از آب درآمد ــ‌ پیروزی‌ای که، در تلاش برای حل مجادلات درونی، با تشدید آن مجادلات پایان گرفت. با این حال، این را نباید از نظر دور داشت که تصمیم‌های اتخاذ شده در لندن تنها فرآیندی را سرعت بخشید که پیش از آن آغاز شده بود و عقب راندن آن امکان‌پذیر نبود.
در کنار تمام این ملاحظات تاریخی و تشکیلاتی، ملاحظات دیگری نیز در رابطه با شخصیت اصلی ماجرا وجود دارد. همانطور که مارکس در جلسه‌ی کنفرانس لندن در سال 1871 به نمایندگان یادآوری کرده بود، «فعالیت شورا بسیار گسترده شده بود، و این ضروری بود چرا که باید هم با مسائل عمومی و هم با مسائل ملی دست و پنجه نرم می‌کرد.»[12] بین‌الملل دیگر تشکیلات کوچکِ سال 1864 نبود که تنها مرکب از شاخه‌های انگلیسی و فرانسوی باشد؛‌ اکنون بین‌الملل در تمام کشورهای اروپا حاضر بود، کشورهایی که هر یک مشکلات و خصلت‌های ویژه‌ی خود را داشتند. نه تنها تشکیلات در همه جا از کشمکش‌های درونی در عذاب بود، بلکه رسیدن کموناردهای تبعیدی به لندن، با تمایلات جدید و رهاورد ناهمگونی از ایده‌ها، اجرای وظیفه‌ی سنتز سیاسی را برای شورای عمومی دشوارتر می‌کرد.
مارکس پس از هشت سال فعالیت فشرده برای بین‌الملل به‌شدت خسته شده بود. او با آگاهی از اینکه نیروهای کارگری در پی شکست کمون پاریس در حال عقب‌نشینی بودند ــ مهم‌ترین حقیقت آن دوران به‌باور او ــ تصمیم گرفت سال‌های پیش رو را به تلاش برای تکمیل سرمایه اختصاص دهد. او به هنگام عبور از دریای شمال برای رسیدن به هلند، لابد به این فکر افتاده که نبردی که انتظارش را می‌کشد لاجرم آخرین نبرد مهم او در مقام شخصیت مستقیم ماجراست.
مارکس پس از شخصیتی آرام که در نخستین نشست در تالار سنت مارتین در 1864 از خود نشان داد، نه تنها از جانب نمایندگان کنگره و شورای عمومی، بلکه از سوی افکار عمومی به‌عنوان رهبر بین‌الملل به رسمیت شناخته شده بود، از این رو، اگرچه بین‌الملل یقیناً تا حد زیادی وام‌دار مارکس بود، نقش زیادی نیز در تغییر زندگی او داشت. مارکس را پیش از تأسیس بین‌الملل، فقط در محافل کوچک فعالان سیاسی می‌شناختند. بعدها، و بیش از همه پس از کمون پاریس ــ و نیز قطعاً پس از انتشار اثر سترگش در سال 1867 ــ‌ آوازه‌ی او در میان انقلابیون در بسیاری از کشورهای اروپا پیچیده بود، تا جایی که مطبوعات از او با عنوان «دکتر ترور سرخ» نام می‌بردند. مسئولیتی که ناشی از نقش او در بین‌الملل بود ــ که به او اجازه می‌داد از نزدیک مبارزات اقتصادی و سیاسی را تجربه کند ــ محرکی دیگر برای تأملاتش پیرامون کمونیسم بود و به کلِ نظریه‌ی ضدسرمایه‌داری‌اش غنای بیشتری بخشید.

یادداشت مترجم: متن حاضر ترجمه‌ای است از:
https://marx200.org/en/blog/marxs-political-militancy-time-international-working-mens-association
یادداشت‌ها:
1. برای بررسی مفصل بین‌الملل ــ و برای کتاب‌شناسی مهم‌ترین قطعنامه‌ها و اسناد ــ ر. ک. به مارچلو موستو، «مقدمه»، در کتاب کارگران متحد شوید! بین‌الملل پس از 150 سال (به کوشش موستو)، نیویورک/لندن، انتشارات بلومزبری، 2014، صص. 1ـ68.
2. Marx, ‘Resolutions of the Geneva Congress (1866)’, in Musto (ed.), Workers Unite!, op. cit., p. 85.
3. Ibid.
4. Ibid.
5. Ibid.
6. Ibid.
7. Karl Marx, ‘Resolutions of the Brussels Congress (1868)’, in Musto (ed.), Workers Unite!, op. cit., p. 92.
8. Ibid.
9. Karl Marx, Report of the General Council to the Fifth Annual Congress of the International.
10. Karl Marx and Friedrich Engels, ‘On the Political Action of the Working Class and Other Matters’, in Musto (ed.), Workers Unite!, op. cit., p. 285.
11. Ibid.
12. Karl Marx, 22 September 1872, in Premiére International, vol. II, p. 217.

Categories
Journalism

Leiam Karl Marx! Uma conversa com Immanuel Wallerstein

Ao longo das últimas três décadas, a ideologia e as políticas neoliberais têm permanecido quase sem contestação pelo mundo inteiro.

Não obstante, a crise económica de 2008, as profundas desigualdades que existem na nossa sociedade – particularmente entre o Norte Global e o Sul – e os dramáticos problemas ambientais do nosso tempo têm impelido diversos académicos, analistas económicos e políticos a reabrir o debate sobre o futuro do capitalismo e a necessidade de uma alternativa. É neste contexto que hoje, em praticamente todo o mundo, por ocasião do bicentenário do nascimento de Marx, surge um ?renascer de Marx?; um regresso a um autor que, no passado, foi erradamente associado ao dogmatismo marxista-leninista e, depois, precipitadamente descartado na sequência da queda do Muro de Berlim.

Regressar a Marx é mais do que indispensável para compreender a lógica e as dinâmicas do capitalismo. O seu trabalho é, também, uma ferramenta muito útil para proceder a um exame rigoroso das razões pelas quais falharam as anteriores experiências sócio-económicas que pretendiam substituir o capitalismo por outro modo de produção. Uma explicação para estes falhanços é crítica para a nossa busca contemporânea por alternativas.

Immanuel Wallerstein (www.iwallerstein.com), hoje em dia Investigador Sénior da Universidade de Yale, em New Haven, EUA, é um dos maiores sociólogos vivos, e um dos académicos mais capazes na discussão sobre a relevância actual de Marx. É, desde há longo tempo, um leitor de Marx, e o seu trabalho foi influenciado pelas teorias do revolucionário nascido em Trier, a 5 de maio de 1818. Wallerstein escreveu mais de uma trintena de livros, todos traduzidos em diversas línguas, entre os quais o famoso O Sistema mundial moderno, publicado em quatro volumes entre 1974 e 2011.1

Marcello Musto: Professor Wallerstein, 30 anos depois do fim do chamado ?socialismo real?, continua a haver, por todo o mundo, publicações, debates e conferências sobre a contínua capacidade de Karl Marx para explicar o presente. Isto é surpreendente? Ou acredita que as ideias de Marx continuarão a ser relevantes para todos aqueles que procuram uma alternativa ao capitalismo?

Immanuel Wallerstein: Há uma velha história sobre Marx: expulsem-no pela porta da frente, que ele volta a entrar pela janela das traseiras. É o que está a acontecer outra vez. Marx é relevante porque temos que lidar com problemas sobre os quais ele ainda tem muito a dizer, e porque o que ele disse é diferente daquilo que a maior parte dos outros autores discutiram sobre o capitalismo. Muitos comentadores e académicos – não apenas eu – acham Marx extremamente útil, e hoje ele atravessa de novo uma fase de popularidade, apesar de tudo o que foi predito em 1989.

Marcello Musto: A queda do Muro de Berlim libertou Marx das cadeias de uma ideologia que pouco tinha que ver com a sua concepção da sociedade. O panorama político que se seguiu ao fim da União Soviética ajudou a libertar Marx do papel de figura de proa de um aparelho de Estado. O que é que, na interpretação de Marx do mundo, continua a chamar a atenção?

Immanuel Wallerstein: Acredito que, quando as pessoas pensam num conceito sobre a interpretação de Marx do mundo, elas pensam em ?luta de classes?. Quando leio Marx à luz dos problemas do presente, para mim a luta de classes significa a luta necessária daquilo a que chamo a Esquerda Global – que acredito esforçar-se por representar os 80% da população com menores rendimentos – contra a Direita Global – que representa talvez 1% da população. A luta é pelos restantes 19%. É sobre como conquistá-los para um dos lados, em vez de para o outro.

Vivemos numa era de crise estrutural do sistema mundial. O actual sistema capitalista não pode sobreviver, mas ninguém pode saber com certeza o que é que o substituirá. Estou convencido de que há duas possibilidades: uma é aquilo a que chamo o ?Espírito de Davos?. O objectivo do Fórum Económico Mundial de Davos é estabelecer um sistema que mantém as piores características do capitalismo: a hierarquia social, a exploração e, sobretudo, a polarização da riqueza. A alternativa é um sistema que terá que ser mais democrático e mais igualitário. A luta de classes é um intento fundamental para influenciar o futuro daquilo que substituirá o capitalismo.

Marcello Musto: A sua reflexão sobre a classe média recorda-me a ideia de hegemonia de Antonio Gramsci, mas penso que a questão está também no entendimento de como motivar as massas, os 80% que referiu, para a participação política. Isto é particularmente urgente no chamado Sul global, onde se concentra a maioria da população mundial e onde, nas últimas décadas, apesar do dramático aumento das desigualdades produzido pelo capitalismo, os movimentos progressistas se tornaram muito mais fracos do que eram anteriormente. Nestas regiões, a oposição à globalização neo-liberal tem sido frequentemente canalizada para o apoio a fundamentalismos religiosos e partidos xenófobos. Também na Europa vemos este fenómeno crescer cada vez mais.

A questão é: será que Marx nos ajuda a entender este novo cenário? Estudos recentemente publicados têm apresentado novas interpretações de Marx que podem contribuir para abrir ?retrovisores? para o futuro, para usar a sua expressão. Estes estudos revelam um autor que estendeu a sua análise das contradições da sociedade capitalista para além do conflito entre o capital e o trabalho, alargando-o a outros domínios. De facto, Marx dedicou muito do seu tempo ao estudo das sociedades não Europeias e ao papel destrutivo do colonialismo na periferia do capitalismo. Consistentemente, e ao contrário das interpretações que equiparam a conceção de Marx do socialismo ao desenvolvimento das forças produtivas, as preocupações ecológicas figuram de forma notória no seu trabalho.

Finalmente, Marx demonstrou um vasto interesse em diversos outros tópicos que os académicos frequentemente ignoram quando dissertam sobre ele. Entre eles estão as potencialidades da tecnologia, a crítica do nacionalismo, a procura de formas colectivas de propriedade não controlada pelo Estado e a necessidade de liberdade individual na sociedade contemporânea: todos temas fundamentais dos nossos tempos. Mas, para além destas novas facetas de Marx – que sugerem que o renovado interesse no seu pensamento é um fenómeno destinado a continuar nos próximos anos -, poderia indicar três das ideias mais reconhecidas de Marx que acredita valer a pena reconsiderar hoje em dia?

Immanuel Wallerstein: Em primeiro lugar, Marx explicou-nos melhor que ninguém que o capitalismo não é a forma natural de organização da sociedade. Na Pobreza da Filosofia , publicada quando tinha apenas 29 anos, Marx já ironizava com os economistas políticos burgueses que defendiam que as relações capitalistas ?são leis naturais, independentes da influência do tempo?. Marx escreveu que, para eles, ?houve História, já que nas instituições do feudalismo encontramos relações de produção bastante diferentes das da sociedade burguesa?, mas que não aplicavam a História ao modo de produção que defendiam; representavam o capitalismo como ?natural e eterno?. No meu livro Historical Capitalism tentei demonstrar que capitalismo é aquilo que ocorreu na História, em oposição a uma ideia vaga e obscura adoptada por diversos economistas políticos do mainstream. Defendi várias vezes que não há capitalismo que não seja capitalismo histórico. É tão simples como isso, para mim, e devemos muito a Marx.

Em segundo lugar, quero reforçar a importância do conceito de ?acumulação primitiva?, ou seja, a espoliação das terras dos camponeses é o elemento fundador do capitalismo. Marx compreendeu muito bem que era um processo chave na constituição do domínio da burguesia. Estava lá no início do capitalismo, e está lá ainda hoje.

Finalmente, convidaria a uma reflexão mais profunda obre o tema da ?propriedade privada e comunismo?. No sistema estabelecido na União Soviética – em particular sob Estaline – o Estado possuía a propriedade, mas isso não significava que as pessoas não fossem exploradas ou oprimidas. Eram-no. Falar sobre ?socialismo num país?, como fez Estaline, é também algo que nunca entrou na cabeça de ninguém, incluindo Marx, antes desse período. A propriedade pública dos meios de produção é uma possibilidade. Também podem ser possuídos de forma cooperativa. Mas, se queremos fundar uma sociedade melhor, temos que saber quem produz e quem recebe o superávit. Que tem que ser completamente reorganizada, ao contrário do capitalismo. Para mim, esta é a questão chave.

Marcello Musto: Em 2018 assinala-se o bicentenário do nascimento de Marx, e novos livros e filmes têm sido dedicados à sua vida. Há um período da sua vida que considere mais interessante?

Immanuel Wallerstein: Marx teve uma vida muito difícil. Lutou contra graves problemas de pobreza pessoal e teve a sorte de ter um camarada como Friedrich Engels, que o ajudou a sobreviver. Marx também não teve uma vida emocional fácil, e a sua persistência em tentar fazer aquilo que pensava ser o trabalho da sua vida – a compreensão da maneira como funciona o capitalismo – foi admirável. Isto foi o que ele se viu a fazer. Marx não queria explicar a Antiguidade, nem definir o que é o que socialismo deveria ser no futuro. Estas não eram as tarefas que se impôs. O que queria era compreender o mundo capitalista em que vivia.

Marcello Musto: Durante toda a sua vida, Marx não foi um mero académico isolado no meio dos livros do British Museum de Londres, mas foi sempre um militante revolucionário envolvido nas lutas da sua época. Por causa do seu ativismo, na juventude foi expulso de França, da Bélgica e da Alemanha. Foi também forçado ao exílio na Inglaterra, quando as revoluções de 1848 foram derrotadas. Promoveu jornais e revistas e sempre apoiou os movimentos de trabalhadores de todas as maneiras que pôde. Mais tarde, entre 1864 e 1872, tornou-se o líder da Associação Internacional de Trabalhadores, a primeira organização transnacional da classe trabalhadora e, em 1871, defendeu a Comuna de Paris, a primeira experiência socialista da História.

Immanuel Wallerstein: Sim, é verdade. É essencial lembrar a militância de Marx. Tal como o Marcello sublinhou, recentemente, no volume Workers Unite!, ele desempenhou um papel extraordinário na Internacional, uma organização de pessoas que estavam fisicamente distantes umas das outras, num tempo em que não existiam mecanismos de comunicação fácil. A atividade política de Marx também envolveu o jornalismo, que o acompanhou durante a maior parte da sua vida como forma de comunicação com uma audiência alargada. Trabalhou como jornalista para ter um rendimento, mas via o seu contributo como atividade política. Não tinha nenhuma intenção de ser neutro. Foi sempre um jornalista comprometido.

Marcello Musto: Em 2017, por ocasião do centésimo aniversário da revolução russa, alguns académicos voltaram ao contraste com o estilo dos seguidores que estiveram no poder durante o século XX. Qual é a principal diferença entre estes e Marx?

Immanuel Wallerstein: Os escritos de Marx são iluminados, e muito mais subtis e variados do que algumas das interpretações simplistas das suas ideias. É sempre bom lembrar a famosa boutade em que Marx disse: ?Se isto é o marxismo, então de certeza que eu não sou marxista?. Marx esteve sempre pronto para lidar com a realidade do mundo, não como muitos outros que impuseram as suas perspectivas dogmaticamente. Marx mudava muitas vezes de ideias. Estava constantemente à procura de soluções para os problemas que via que o mundo enfrentava. É por isso que, ainda hoje, ele é um guia muito útil.

Marcello Musto: Para concluir, o que é que gostaria de dizer à geração mais nova que ainda não encontrou Marx?

Immanuel Wallerstein: A primeira coisa que tenho a dizer aos jovens é que têm que o ler. Não leiam sobre ele, leiam Marx. Poucas pessoas – em comparação com os muitos que falam sobre ele – leram Marx na realidade. Isto também é verdade para Adam Smith. Geralmente, as pessoas limitam-se a ler sobre estes clássicos. Aprendem sobre eles a partir dos resumos de outras pessoas. Querem poupar tempo mas, na verdade, estão é a perder tempo! Devemos ler pessoas interessantes, e Marx é o académico mais interessante dos séculos XIX e XX. Não há qualquer dúvida sobre isso. Ninguém é igual a ele em termos do número de assuntos sobre os quais escreveu, nem na qualidade da análise. Por isso, a minha mensagem para a nova geração é que vale muito a pena descobrir Marx, mas é preciso ler, ler, lê-lo. Leiam Karl Marx!

Categories
Journalism

O Encontro de Marx com a Economia Política

1. Paris: Capital do Século XIX

Paris é “um milagre descomunal, um conjunto espantoso de movimentos, máquinas e ideias, a cidade de mil romances diferentes, a cabeça do mundo”[1].
Foi assim que Balzac descreveu num dos seus contos o efeito provocado pela metrópole sobre aqueles que não a conheciam bem.

Nos anos anteriores à revolução de 1848, a cidade era habitada por artesãos e trabalhadores em constante agitação política. Das suas colónias de exilados, revolucionários, escritores e artistas, e do fermento social em geral, acumulou uma intensidade apenas vista em poucas épocas. Mulheres e homens com os mais variados dotes intelectuais publicavam livros, revistas, jornais, escreviam poesia, discursavam em sessões e discutiam interminavelmente em cafés, nas ruas e nos bancos públicos. A proximidade levava a que exercessem uma influência contínua uns sobre os outros.[2]

Mikhail Bakunin, que tinha decidido atravessar o Reno, viu-se de repente “entre aqueles elementos novos que ainda não tinham nascido na Alemanha… [num clima onde] as ideias políticas circulam entre todos os estratos da sociedade”.[3] Lorenz von Stein escreveu que “a vida do próprio povo estava a começar a criar novas ligações e a conceber novas revoluções”.[4] Arnold Ruge [1802-1880] considerava que “em Paris viveremos as nossas vitórias e as nossas derrotas”.[5] Em resumo, este era o lugar para se estar naquele momento particular da história.

Para Balzac, “as ruas de Paris têm qualidades humanas e uma fisionomia tal que nos deixam marcas a que não podemos resistir”.[6] Muitas destas marcas também atingiram Karl Marx, que aos vinte e cinco anos se tinha mudado para lá, em outubro de 1843; elas influenciaram profundamente a sua evolução intelectual, que amadureceu decisivamente ao longo do seu tempo em Paris.

Na sequência da sua experiência jornalística no Rheinische Zeitung [Gazeta Renana], o abandono de Marx do horizonte conceptual do estado racional Hegeliano, juntamente com um radicalismo democrático, significaram que ele chegara à capital francesa com uma certa abertura teórica. Mas isso era agora abalado pela visão tangível do proletariado. A incerteza criada pela atmosfera problemática da altura, que vivia a rápida consolidação de uma nova realidade económico-social, foi dissipada assim que contactou, quer teorica quer empiricamente, com a classe trabalhadora parisiense e as suas condições de vida e trabalho.

A descoberta do proletariado e, através dele, da revolução; o novo compromisso com o comunismo, ainda definido de forma pouco clara e semi-utópica; a crítica da filosofia especulativa de Georg Wilhelm Friedrich Hegel [1770-1831] e da Esquerda Hegeliana; o primeiro esboço da conceção materialista da história e o início da sua crítica da economia política: eis o conjunto dos temas fundamentais que Marx desenvolveria ao longo deste período.

2. Clássicos da Economia Política e Trabalho Alienado

A economia política não foi a primeira paixão intelectual de Karl Marx. Ela acabara de surgir enquanto disciplina na Alemanha durante a sua juventude e ele só a encontrou após muitas outras matérias. Quando trabalhava na Rheinische Zeitung, Marx já se tinha debruçado acerca de questões económicas específicas, embora apenas do ponto de vista jurídico ou político. Mas a censura atingiu o jornal e levou-o a terminar a experiência, “a retirar-me do espaço público para o meu estudo”.[7] Prosseguiu os seus estudos sobre o estado e as relações jurídicas, nos quais Hegel era a autoridade máxima, e em 1843 escreveu o manuscrito que foi publicado postumamente como Crítica da Filosofia do Direito de Hegel. Tendo desenvolvido a convicção de que a sociedade civil era a verdadeira base do estado político, ele formulou, pela primeira vez, a importância do fator económico nas relações sociais.

Mas foi apenas em Paris que Marx deu início ao “estudo crítico sério da economia política”[8], tendo recebido um impulso decisivo a partir das contradições na lei e na política que não podiam ser resolvidas no âmbito da sua própria esfera, e da incapacidade de ambas em fornecer soluções para os problemas sociais. O “Esboço de uma Crítica da Economia Política” de Engels — um dos seus dois artigos publicados no primeiro e único volume dos Deutsch-französische Jahrbücher [Anais franco-alemães] — também influenciou Marx nesta altura. A partir daí, os seus estudos, até então sobretudo filosóficos, políticos e históricos, voltaram-se para a nova disciplina que se tornou o fulcro das suas preocupações científicas e definiu um novo horizonte que ele nunca abandonaria.

Sob a influência do livro de Moses Hess [1812–1872], Essence of Money (1845), e da sua transposição do conceito de alienação de um plano especulativo para o plano económico-social, Marx começou por concentrar-se na crítica da mediação económica do dinheiro enquanto obstáculo para a concretização da essência humana. Numa polémica contra A Questão Judaica (1843) de Bruno Bauer, ele considerou que a questão Judaica era um problema social que representava os pressupostos filosóficos e histórico-sociais da civilização capitalista como um todo. O Judeu era a metáfora e a vanguarda histórica para as relações que produzia, uma figura mundana que se tornou sinónimo do capitalismo tout court.

Logo em seguida, Marx começou grandes leituras numa nova área de estudo e escreveu, tanto nos seus manuscritos e cadernos de excertos, muitos comentários críticos que compilou, como habitualmente, do material de leitura. O fio condutor do seu trabalho era a necessidade de revelar e confrontar a maior mistificação da economia política: a ideia de que as suas categorias eram válidas em todos os tempos e em todos os lugares. Marx estava profundamente consternado por esta cegueira e falta de noção histórica por parte dos economistas, que assim tentavam ocultar e justificar a desumanidade das condições económicas do seu tempo, apresentando-as como um facto natural. Num comentário a um texto de Say, apontou que “a propriedade privada é um facto cuja constituição não diz respeito à economia política, mas que constitui, no entanto, o seu fundamento”. […] O conjunto da economia política é portanto baseada num facto desprovido de necessidade”[9]. Observações idênticas repetem-se nos Manuscritos Economico-Filosóficos de 1844, onde Marx sublinha que “a economia política parte do facto da propriedade privada; não o explica”. “O economista afirma como facto ou acontecimento o que deveria deduzir”[10].

O seu estudo profundo e alargado da história dera-lhe uma primeira chave para ler a evolução temporal das estruturas sociais, e ele também já assumira o que considerava as melhores ideias de Pierre-Joseph Proudhon [1809-1865], incluindo a crítica da ideia de propriedade privada enquanto um direito natural. Com estes apoios, Marx conseguiu alcançar o entendimento cognitivo principal do carácter provisório da história. Os economistas burgueses apresentavam leis do modo de produção capitalista como leis eternas da sociedade humana. Marx, pelo contrário, tomou como seu único e exclusivo objeto de análise as relações específicas do seu tempo, “o lacerado mundo da indústria”[11]; ele sublinhou a sua transitoriedade enquanto etapa produzida pela história, e partiu para a investigação sobre as contradições criadas pelo capitalismo e que conduzem à sua superação.

Esta forma diferente de entender as relações sociais teve consequências importantes, das quais se destacam sem dúvida as referentes ao conceito de trabalho alienado. Ao contrário dos economistas e do próprio Hegel, para quem ele era uma condição natural e imutável da sociedade, Marx definiu o caminho que o levaria a rejeitar a dimensão antropológica da alienação em favor de uma conceção que a enraizava historicamente numa dada estrutura de produção e de relações sociais: o distanciamento do homem no meio das condições do trabalho industrial.

Nos Manuscritos Economico-Filosóficos de 1844, a alienação é apresentada como o fenómeno através do qual o produto do trabalho confronta o trabalho “como algo estranho, um poder independente do produtor”. A par desta definição geral, Marx elencou quatro formas de alienação do trabalhador na sociedade burguesa: 1) do produto do seu trabalho, que se torna “um objeto estranho que tem poder sobre ele”; 2) da sua atividade laboral, que ele entende como sendo dirigida contra si, como algo que “não lhe pertence”[12]; 3) da “pertença à espécie do homem”, que se transforma num “ser estranho a si”; e 4) dos restantes seres humanos, e da relação com o seu trabalho e com o objeto do seu trabalho[13].

Para Marx, em contraste com Hegel, a alienação não era coincidente com a objetificação enquanto tal, mas antes com um fenómeno específico no âmbito de uma forma precisa de economia: em concreto, o trabalho assalariado e a transformação dos produtos do trabalho em objetos que se opõem aos produtores. A diferença política entre estas duas posições é enorme. Enquanto Hegel apresentava a alienação como uma manifestação ontológica do trabalho, Marx entendia-a como característica de uma época específica, capitalista, da produção, e julgava que seria possível superá-la através da “emancipação da sociedade da propriedade privada”[14].

Nos Manuscritos Economico-Filosóficos de 1844, Marx também enunciava a sua ideia de comunismo. Mas como ainda não tinha alargado o seu estudo da economia nem amadurecido a sua experiência política, essa ideia de comunismo continuava a ser bastante abstrata.

O Marx Parisiense estava faminto de leituras e a elas se dedicava dia e noite. Era um homem cheio de entusiasmo e projetos, que elaborava planos de trabalho tão grandes que nunca poderia completar, e que estudava cada documento relevante para o objeto de investigação; ele foi absorvido pelo rápido avanço do seu conhecimento e pelos variados interesses que o levavam a novos horizontes, novas decisões e ainda mais áreas de investigação.

Absorvido por tão vastos interesses, Marx planeou o esboço da crítica da filosofia do direito de Hegel, iniciou estudos sobre a Revolução Francesa de forma a escrever uma história da Convenção e sugeriu uma crítica das doutrinas socialistas e comunistas existentes. Então, atirou-se como um louco à economia política, que de repente assumiu prioridade sobre a tarefa de abrir terreno na Alemanha à crítica transcendental de Bauer et al., interrompendo-a para escrever a sua primeira obra acabada: A Sagrada Família ou A crítica da Crítica crítica. Contra Bruno Bauer e consortes (1845). Ainda assim, o mais prolífico jovem da Esquerda Hegeliana tinha publicado menos do que muitos dos restantes. Havia algo incrível sobre a sua meticulosidade na sua recusa “em escrever uma frase se fosse incapaz de prová-la de dez formas diferentes”[15]. A convicção de Marx de que a sua informação era insuficiente e os seus juízos imaturos, impediu-o de publicar boa parte do trabalho a que deu início; permaneceram portanto na forma de esboços e fragmentos. As suas notas são por isso extremamente valiosas. Elas permitem-nos medir o alcance da sua investigação, contêm algumas reflexões suas, e devem ser consideradas uma componente essencial da sua obra. Isto também é válido para o período Parisiense, em que os seus manuscritos e notas de leitura testemunham o laço indissolúvel entre o que ele escreveu e os comentários que fez ao trabalho dos outros.

3. Manuscritos e Cadernos de Excertos: Os Documentos de 1844

Apesar do cariz incompleto e fragmentado dos Manuscritos Economico-Filosóficos de 1844, quase todas as suas leituras ou ignoraram ou trataram como pouco importantes os problemas filológicos que apresentam.

Também foi erradamente assumido que Marx escreveu estes textos só após ter lido e juntado excertos dos trabalhos sobre economia política, enquanto na verdade o processo de composição alternou por vários grupos de manuscritos, e os correspondentes excertos foram espaçados no tempo ao longo do seu período Parisiense, dos artigos para os Deutsch-französische Jahrbücher à Sagrada Família.

Apesar destes evidentes problemas de forma, apesar da confusão que se seguiu à publicação de diferentes versões e, acima de tudo, sabendo que boa parte do segundo manuscrito (o mais importante e também o mais disperso) não estava naquele conjunto, nenhum dos intérpretes ou compiladores relevantes reexaminou os originais. No entanto, isto era particularmente necessário para um texto tão marcante nos debates acerca das várias interpretações de Marx.

Escritos entre maio e agosto, os Manuscritos Economico-Filosóficos de 1844 não são uma obra que se desenvolve de forma sistemática ou predeterminada. Todas as referências que lhe são feitas num dado sentido — tanto as que apontam a plenitude completa do pensamento de Marx como as que veem uma conceção definitiva oposta à sua maturidade científica — são refutadas por um exame filológico cuidadoso. Sem serem homogéneos ou sequer interligados entre as suas partes, os manuscritos são a expressão evidente de uma posição em movimento. O escrutínio dos nove cadernos que chegaram até nós, com mais de 200 páginas de excertos e comentários, mostram-nos a maneira como Marx assimilava e usava o material de leitura que os alimentou.

Marx fez os seus primeiros excertos a partir do Tratado de Economia Política (1803) de Say, transcrevendo secções inteiras enquanto adquiria conhecimento sobre os fundamentos da economia. A única nota foi acrescentada depois, no lado direito da respetiva folha, que era a zona que ele guardava para esse efeito. A subsequente compilação a partir sobre Uma Investigação sobre a Natureza e as Causas da Riqueza das Nações (1776) serviu idêntico propósito de o familiarizar com conceitos básicos da economia. De facto, embora estes sejam os excertos mais longos, praticamente não têm comentários. E no entanto o pensamento de Marx sobressai claramente a partir da sua montagem de passagens e, como acontecia muitas vezes noutros âmbitos, da sua forma de colocar lado a lado as teses divergentes de vários economistas. Isso muda, contudo, no caso dos Princípios de Economia Política e de Tributação (1817) de Ricardo, onde surgem as primeiras observações da sua autoria, em particular em relação aos conceitos de valor e preço que ainda eram entendidos como perfeitamente idênticos. Esta equação do valor e preço da mercadoria situa-se na conceção inicial de Marx, que apenas atribuía verdade ao valor de troca produzido pela concorrência e consignava o preço natural ao domínio da abstração. À medida que estes estudos avançavam, as suas notas críticas deixaram de ser esporádicas, mas pontuavam os seus resumos e aumentavam com o seu conhecimento enquanto passava de um autor para outro. Havia frases isoladas, depois notas mais longas, e finalmente — a propósito dos Elementos de Política Económica de James Mill —um comentário crítico sustentado acerca da mediação do dinheiro enquanto representação da dominação completa das coisas sobre os seres humanos; aqui, a relação entre os excertos e o próprio texto de Marx é totalmente invertida, com aqueles a surgirem espaçados ao longo deste.

Para concluir, Marx apresentou as suas ideias tanto nos Manuscritos Economico-Filosóficos de 1844 como nos cadernos de excertos das suas leituras. Os manuscritos estão cheios de citações, sendo o primeiro quase uma recolha direta, e os cadernos de compilações, embora muito centrados nos textos que lia na altura, são acompanhados dos seus comentários. Os conteúdos de ambos, a divisão formal das folhas em colunas, a paginação e o tempo da sua composição confirmam que os Manuscritos Economico-Filosóficos de 1844 não são um trabalho que sobressaia por si, mas parte da produção crítica de Marx, que consistia na altura em excertos de textos que ele estudava, reflexões críticas sobre esse material, e rascunhos que punha no papel, escritos de um jorro ou de forma mais refletida. Separar estes manuscritos do resto, extrapolá-los do seu contexto, pode levar a erros de interpretação.

Só apreciando estas notas no seu todo, juntamente com a reconstrução histórica de como elas amadureceram na mente de Marx, mostram bem o itinerário e a complexidade do seu pensamento ao longo do intenso ano de trabalho em Paris.

4. Da Filosofia à Práxis Revolucionária

O pensamento de Marx teve uma evolução decisiva no ano que passou em Paris. Estava agora seguro de que a transformação do mundo era uma questão prática, “que a filosofia não podia resolver precisamente porque ela entendia este problema como meramente teórico”[16]. Ele despediu-se para sempre da filosofia que não chegara a esta consciencialização e conseguiu a sua necessária conversão para a filosofia da práxis. A partir de agora, a sua análise tomou como ponto de partida não a categoria de trabalho alienado, mas a realidade da existência miserável dos trabalhadores. As suas conclusões não foram especulativas, mas sim dirigidas à ação revolucionária.

A sua conceção da própria política mudou profundamente. Sem adotar nenhuma das doutrinas comunistas redutoras daquele tempo, até distanciando-se delas, atingiu a consciência plena de que as relações económicas tecem a rede de ligações da sociedade e de que a “religião, família, estado, lei, moralidade, ciência, arte, etc, são apenas modos específicos de produção e estão sob a alçada da lei geral”[17]. O estado perdeu aqui a posição principal que tinha na filosofia política de Hegel; integrado na sociedade, é entendido como uma esfera determinada, ao invés de determinar, pelas relações entre seres humanos.

O quadro conceptual de Marx também se alterou substancialmente no que respeita ao sujeito revolucionário. De uma referência inicial à “humanidade em sofrimento”[18], partiu para uma identificação específica do proletariado, considerando-o primeiro como um conceito abstrato baseado em antíteses dialéticas — o “elemento passivo”[19] da teoria — e depois, na sequência das suas primeiras análises socio-económicas, como o elemento ativo da sua própria libertação, a única classe dotada de potencial revolucionário na ordem social capitalista.

Então, a crítica algo vaga da mediação política do estado e da mediação económica do dinheiro, entendidas como obstáculos à concretização da Feuerbachiana essência humana comum, deu lugar à crítica de uma relação histórica em que a produção material começa a surgir como a base para qualquer análise e transformação do presente. O que Marx propôs já não é uma reivindicação genérica pela emancipação mas uma transformação radical do verdadeiro processo de produção.

Algumas das visitas de Marx comprovaram o seu trabalho intenso durante este período. O jornalista radical Heinrich Bürgers [1820–1878] disse sobre ele em 1844: “Marx tinha iniciado investigações profundas na área da economia política e alimentava o projeto de escrever uma obra crítica que refundasse a ciência económica.”[20] Também Engels, que conheceu Marx pela primeira vez no verão de 1844 e forjou uma amizade e solidariedade teorico-política que duraria para o resto das suas vidas, foi levado pela sua esperança num levantamento social iminente para incitar Marx, na primeira carta da sua correspondência de quatro décadas, a publicar o quanto antes. A sensação de Marx sobre a insuficiência do seu conhecimento impediu-o de terminar e publicar os manuscritos. Mas ele escreve, juntamente com Engels, A Sagrada Família, um ataque polémico contra Bauer e outras figuras do movimento da  Esquerda Hegeliana, do qual Marx se distanciara em 1842, alegando que ela funcionava num isolamento especulativo e era voltada exclusivamente para batalhas conceptuais estéreis.

Enquanto trabalhava na Sagrada Família, Engels instou o seu amigo numa carta no início de 1845 a terminar a outra obra no prelo. Mas estes apelos não serviram de muito. Marx ainda sentia a necessidade de continuar os seus estudos antes de tentar dar uma forma acabada aos rascunhos que escrevera. Em qualquer caso, ele apoiou-se na convicção de que iria em breve ser capaz de publicar, e a 1 de fevereiro de 1845 — após ter recebido ordem para sair de França por causa da sua colaboração com o bissemanário dos trabalhadores em língua alemã Vorwärts! — assinou um contrato com o editor de Darmstadt Karl Wilhelm Leske [1821 – 1886] para uma obra em dois volumes que seria intitulada “Crítica da Política e Economia Política”?

Os Manuscritos Economico-Filosóficos de 1844 e os cadernos de excertos e notas marcaram o início do estudo crítico desta nova disciplina por Marx. Estão repletos de elementos teóricos com origem em predecessores e contemporâneos. Nenhum dos esboços ou obras deste período podem ser classificados sob uma única disciplina: não existem textos puramente filosóficos, essencialmente económicos ou apenas políticos. Marx tinha a capacidade de combinar experiências dos proletários Parisienses com estudos da Revolução Francesa, leituras de Smith com as perspetivas de Proudhon, a revolta dos tecelões da Silésia com a crítica da conceção do estado em Hegel, e das análises de Buret sobre a pobreza com o comunismo. As suas ideias, e em especial as observações económicas que começaram a desenvolver-se, não foram fruto de uma súbita fulminação, mas o resultado de um estudo profundo.

 

Notas
[1] Honoré de Balzac, The History of the Thirteen. Ferragus. Harmondsworth: Penguin, 1972, p. 33.
[2] Cf. Isaiah Berlin, Karl Marx. London: Oxford University Press, 1963, p. 81f.
[3] Mikhail Bakunin, Ein Briefwechsel von 1843, in MEGA•, vol. I/2, 1982, p. 482.
[4] Lorenz von Stein, Der Socialismus und Communismus des heutigen Frankreichs. Ein Beitrag zur Zeitgeschichte. Leipzig: Otto Wigand, 1848, p. 509.
[5] Arnold Ruge, Zwei Jahre in Paris. Etudien und erinnerungen. Leipzig: Zentralantiquariat der DDR, 1975, p. 59.
[6] Balzac, The History of the Thirteen. Ferragus, op. cit., p. 31.
[7] Karl Marx, A Contribution to the Critique of Political Economy, in MECW, vol. 29, p. 263.
[8] Karl Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, in MECW, vol. 3, p. 231.
[9] Karl Marx, ‘Exzerpte aus Jean Baptiste Say: Traité d’économie politique’, in MEGA•, vol. IV/2, p. 316.
[10] Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, op. cit., p. 207-1.
[11] Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, op. cit., p. 292.
[12] Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, in MECW, vol. 3, p. 274.
[13] Ibid., p. 277.
[14] Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, op. cit., p. 280.
[15] Ver Paul Lafargue, in Enzensberger (Ed.), Gespräche mit Marx und Engels, op. cit., p. 32.
[16] Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, op. cit., p. 302.
[17] Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, op. cit., p. 302.
[18] Karl Marx, ‘Letters from Deutsch-Französische Jahrbücher’, in MECW, vol. 3, p. 141.
[19] Marx, ‘Contribution to the Critique of Hegel’s Philosophy of Law. Introduction’, op. cit., p. 183.
[20] Heinrich Bürgers, in Enzensberger (ed.), Gespräche mit Marx und Engels. op. cit., p. 46.

Categories
Journalism

Seine letzten, arbeitsamen Jahre

Im Winter war er oft müde und geschwächt. Das Alter begann, seine gewohnte Energie zu beschränken, und seine Frau hatte Grund, über seinen Gesundheitszustand zunehmend besorgt zu sein. Aber er war immer noch Karl Marx. Mit der gleichen Leidenschaft wie im¬mer plagte er sich ab für die Sache der Emanzipation der Arbeiterklasse. Und er tat es mit derselben Methode, die er sich in seinen jungen Jahren an der Universität angewöhnt hat¬te: akribisch rigoros und kompromisslos kritisch.
Auf einem hölzernen Sessel mit Armlehnen sitzend, hatte er jahrelang den ganzen Tag und bis tief in die Nacht geschuftet, an einem bescheidenen Schreibtisch, der nicht größer als drei Fuß lang, zwei Fuß breit war. Auf dem Tisch war kaum Platz für eine Lampe mit grü¬nem Schirm, Schreibbögen und einige Bücher, an denen er gerade arbeitete. Mehr brauchte er nicht.
Sein Arbeitszimmer befand sich im ersten Stock, mit einem Fenster zum Garten. Der Ta-bakgeruch war verschwunden, nachdem die Ärzte ihm das Rauchen verboten hatten. Aber die Tonpfeifen, aus denen er so viele Jahre lang den Rauch eingesogen hatte, waren noch da, um ihn an die schlaflosen Nächte zu erinnern, die er damit verbracht hatte, die Klassi¬ker der politischen Ökonomie auseinanderzunehmen.
Eine undurchdringliche Regalreihe verbarg die Wände und beherbergte mehr Bücher und Zeitungen, als man für möglich gehalten hätte. Seine Bibliothek war nicht so imposant wie die der bürgerlichen Intellektuellen von gleicher Statur – und ganz sicher größerem Wohl¬stand. In den Jahren seiner größten Armut hatte er vor allem die Ressourcen des Lesesaals
des British Museum genutzt. Später aber hatte er es vermocht, fast zweitausend Bände zu sammeln. Der größte Teil bestand aus ökonomischen Büchern, aber es gab viele Klassiker der politischen Theorie, historische Studien (vor allem auf Französisch) und philosophi¬sche Werke, hauptsächlich aus der deutschen Tradition. Auch naturwissenschaftliche Bü¬cher waren gut repräsentiert.
Die Vielfalt der Sprachen passte zu dieser Vielfalt der Disziplinen. Etwa ein Drittel aller Bü¬cher waren auf Deutsch, etwa ein Viertel auf Englisch, etwas weniger auf Französisch. Es gab auch Werke in anderen romanischen Sprachen wie Italienisch. Ab 1869 – als er be¬gann, Russisch zu lernen, um die Veränderungen im Zarenreich zu studieren – nahmen Bücher mit kyrillischem Alphabet zunehmend einen eigenen beträchtlichen Teil seiner Bi¬bliothek ein.
Aber die Regale waren nicht nur mit akademischen Texten bestückt. Ein anonymer Korre-spondent der »Chicago Tribüne«, der Marx 1878 in seinem Arbeitszimmer besuchte, be¬schrieb ihren Inhalt so: »Man kann jemanden meistens nach den Büchern beurteilen, die er liest. Der Leser möge seine eigenen Schlußfolgerungen ziehen, wenn ich ihm sage, was mir ein flüchtiger Blick zeigte: Shakespeare, Dickens, Thackeray, Moliere, Racine, Montai¬gne, Bacon, Goethe, Voltaire, Paine; englische, amerikanische und französische Blaubü¬cher (statistische Berichte der Regierungen); politische und philosophische Werke in rus¬sischer, deutscher, spanischer, italienischer Sprache usw. usw.« (…)
Mitten in Marx’ vollgestopftem Arbeitszimmer befand sich ein Ledersofa, auf dem er sich ab und zu zur Ruhe legte. Eines seiner regelmäßigen Entspannungsrituale war es, den Raum zu durchschreiten. Wie sein Schwiegersohn Paul Lafargue schrieb: »Man kann be¬haupten, dass er in seinem Kabinett gehend arbeitete; er setzte sich nur in kurzen Zwi¬schenräumen nieder, um das, was er während des Gehens ausgedacht, niederzuschreiben. Er liebte es auch sehr, im Gehen zu plaudern, indem er von Zeit zu Zeit stehenblieb, wenn die Erörterung lebhaft oder das Gespräch wichtig wurde.« Ein anderer regelmäßiger Besu¬cher jener Zeit berichtet, dass Marx, »wenn die Diskussion ihn stark interessierte, die Ge¬wohnheit (hatte), lebhaft im Zimmer auf und ab zu gehen, als schreite er über das Deck ei¬nes Dampfers, um sich Bewegung zu machen«.
Ein weiterer Tisch stand vor seinem Schreibtisch. Ein gelegentlicher Besucher hätte sich durch das Chaos der Papiere verwirrt gefühlt, aber jeder, der Marx gut kannte, wusste, dass die Unordnung nur scheinbar war: »… alles war eigentlich auf seinem gewünschten Platze und ohne zu su- chen, nahm er immer das Buch oder Heft, dessen er eben bedurfte; selbst während des Plauderns hielt er oft inne, um ein eben erwähntes Zitat oder eine Ziffer im Buche selbst nachzuweisen. Er war eins mit seinem Arbeitszimmer, dessen Bücher und Pa¬piere ihm ebenso gehorchten wie seine eigenen Glieder«, schrieb Lafargue.
Zu seinem Arbeitszimmer gehörte auch eine große Kommode. Hier platzierte er Fotos von Menschen, die er schätzte, z. B. seinen Genossen Wilhelm Wolff, dem er das Kapital wid¬mete. Lange Zeit waren in seinem Arbeitszimmer auch eine Büste von Jove und zwei Mau¬erstücke aus dem Hause Gottfried Wilhelm Leibniz (1646-1716) zu sehen. Beide erhielt Marx von seinem Arzt und langjährigen Freund Ludwig Kugelmann, der sie ihm zu Weih¬nachten 1867 bzw. zu seinem 52. Geburtstag 1870 schenkte – als in Hannover das Haus des größten deutschen Philosophen des ausgehenden 17. und frühen 18. Jahrhunderts abgeris¬sen wurde.
Marx und seine Familie lebten in einem Reihenhaus in der 41 Maitland Park Road im Nor¬den Londons. Er und seine Familie waren 1875 dorthin gezogen, nachdem sie in den vor-hergehenden zehn Jahren größere und teurere Wohnungen in der Nr. 1 gemietet hatten. Zu diesem Zeitpunkt bestand die Kernfamilie aus Marx und seiner Frau Jenny, seiner jüngsten Tochter Eleanor und Helene Demuth (1823-1890), der hingebungsvollen Haushilfe, die fast 40 Jahre mit ihnen gelebt hatte. (…)
Selten unterbrach er die Zeit, die er seinen mehrsprachigen Studien widmete. Sogar Engels »klagte über Marx, der sich meist nur schwer hatte dazu entschließen können, die Studier¬stube zu verlassen«. Abgesehen von diesen Ausnahmen verließ Marx seine Arbeit nur für die üblichen Pausen und Verabredungen.
Am späten Nachmittag zog er sich einen Mantel an und machte sich auf den Weg zum nahe gelegenen Maitland Park, wo er gerne mit seinem ältesten Enkel Johnny spazieren ging, oder zur etwas weiter entfernten Hampstead Heath, wo er viele glückliche Sonntage mit seiner Familie verbracht hatte. Eine Freundin seiner jüngsten Tochter, die Schauspielerin Marian Comyn, beschrieb kurz und bündig die Szene, die sie häufig ge- sehen hatte: »Oft, wenn ich zusammen mit Eleanor Marx im Wohnzimmer auf dem Teppich saß, vor dem of¬fenen Kaminfeuer, hörten wir, während wir uns in der Dämmerung unterhielten, wie die Haustür leise einschnappte, und gleich darauf sahen wir die Silhouette des Doktors (Marx), der einen schwarzen Mantel und einen weichen Schlapphut trug – seine Tochter pflegte zu sagen, er sehe wie ein Verschwörer aus einem Theaterstück aus -, am Fenster vorbeipas¬sieren; dann kehrte er gewöhnlich erst nach Hause zurück, wenn es ganz dunkel geworden war.« (…)
Zu allem Unglück wurden die Probleme immer schlimmer. Anfang Juni 1881 teilte Marx dem US-ame- rikanischen Journalisten John Swinton mit, dass die Krankheit seiner Frau »mehr und mehr einen verhängnisvollen Charakter« annehme. Er selbst litt unter immer neuen Beschwerden und musste sich wegen eines rheumatischen Beines türkischen Bä¬dern unterziehen. Er hatte eine schlimme Erkältung gehabt, obwohl, wie Engels an Jenny Longuet schrieb: »Was seine Erkältung betrifft, so wird sie bei dem gegenwärtig warmen Wetter fast ganz zurückgehen, und durch eine Luftveränderung an der See völlig ver¬schwinden.« (…) Die erste Hälfte des Jahres 1881 verlief voller derartiger Probleme. Die zweite Hälfte des gleichen Jahres würde noch schlimmer werden.

Categories
Journalism

Marx, un joven de 200 años

Si la juventud eterna de un autor consiste en la capacidad para seguir estimulando nuevas ideas, podemos decir que Marx se mantiene joven después de 200 años. Y dejó muchos de sus textos más famosos incompletos. Los volúmenes II y III de ‘El Capital’ fueron editados póstumamente por Engels, mientras que los ‘Manuscritos económicos y filosóficos de 1844’, ‘La ideología alemana’ o los ‘Elementos fundamentales para la crítica de la economía política’ –concebidos como borradores– aparecieron casi un siglo después de su publicación. Por lo tanto, la reanudada publicación de la edición histórico-crítica de sus obras completas –Marx-Engels-Gesamtausgabe (MEGA)– es de especial valor para una evaluación general de la obra de Marx.

Desde 1998, han aparecido 26 volúmenes impresos y otros están en preparación. Contienen versiones más fieles de algunas obras, todos los borradores preparatorios de ‘El Capital’ y unos 200 cuadernos que incluyen extractos y reflexiones sobre libros que leyó a lo largo de los años. Constituyen su taller teórico crítico que indica el complejo itinerario de su pensamiento. Estos materiales nos muestran un autor muy diferente del que numerosos críticos o seguidores autodenominados presentaron durante tantos años.

Preocupación ecológica

Por ejemplo, los manuscritos del llamado Marx tardío revelan un autor que extendió su examen de las contradicciones de la sociedad capitalista más allá del conflicto entre el capital y el trabajo a otros dominios. De hecho, en el periodo menos conocido de su vida dedicó gran parte de su tiempo al estudio de las sociedades no europeas y al papel destructivo del colonialismo. Contrariamente a las interpretaciones que equiparan la concepción de Marx del socialismo con el desarrollo de las fuerzas productivas, otros cuadernos demuestran que las preocupaciones ecológicas ocuparon un lugar destacado en su trabajo.

Las obras completas permiten asegurar que, entre los grandes pensadores políticos y económicos, Marx es el que más cambió en los últimos años. Algunos manuscritos muestran su interés por cuestiones que hoy son fundamentales y que a menudo ignoran cuando hablan de él: el potencial de la tecnología, la crítica del nacionalismo, la búsqueda de formas colectivas de propiedad no relacionadas con el control estatal y la necesidad de la libertad individual. Los avances de la investigación sugieren que quedan muchas caras de Marx por explorar.

No es un clásico embalsamado

Finalmente, el cambio en el panorama político también contribuye a su renacimiento. La implosión de la URSS ayudó a liberar a Marx del papel de mascarón de proa para un aparato de Estado. Al mismo tiempo, relegar a Marx a la posición de un clásico embalsamado solo para la Academia sería un error, como lo sería su transformación en la fuente doctrinal del socialismo realmente existente de muchos marxistas. Volver a Marx no solo es indispensable para comprender la lógica del capitalismo. También ofrece un examen riguroso de por qué fallaron los experimentos previos para reemplazar el capitalismo por otros modos de producción. Las crisis económicas, la desigualdad y los dramáticos problemas ambientales han instado a reabrir el debate sobre el futuro y la necesidad de una alternativa. Muchos de los que lean hoy sus libros, una vez más o por primera vez, observarán que su análisis es más actual que nunca.

Categories
Journalism

Cartas por la revolución

Karl Marx y Friedrich Engels se conocieron en Colonia en noviembre de 1842, cuando éste último visitó la redacción de la Gazzetta Renana y conoció a su joven director. El comienzo de su asociación teórica, sin embargo, tuvo lugar solo en 1844, en París.A diferencia de Marx, Engels, hijo de un propietario de una industria textil, ya había tenido la oportunidad de viajar a Inglaterra, verificando en persona los efectos de la explotación capitalista en el proletariado. Su artículo sobre la crítica de la economía política, impreso en los Anales de Franco-Alemanes, despertó un gran interés en Marx, quien en ese momento decidió dedicar todas sus energías a esta disciplina. Los dos comenzaron una colaboración teórica y política que duró por el resto de sus vidas.En 1845, cuando el gobierno francés expulsó a Marx debido a su militancia comunista, Engels lo siguió a Bruselas. Ese mismo año también apareció una de las pocas obras escritas en común, una crítica del idealismo de los jóvenes hegelianos, titulada La Sagrada Familia, y los dos redactaron ​​un voluminoso manuscrito – La ideología alemana – que luego se dejó a la “crítica roedora de los ratones”. Posteriormente, en conjunto con los primeros movimientos de 1848, Marx y Engels publicaron lo que se convertiría en el texto político más leído en la historia de la humanidad: El manifiesto del partido comunista.

En 1849, después de la derrota de la revolución, Marx se vio obligado a mudarse a Inglaterra y Engels se unió a él poco después. El primero se instaló en Londres, mientras que el segundo se fue a trabajar a 300 kilómetros de distancia, en Manchester, donde comenzó a dirigir el negocio familiar. De 1850 a 1870, año en que Engels se retiró del salió del negocio y, finalmente, pudo reunirse con su amigo en la capital británica, ellos dieron vida al período más intenso de su correspondencia, discutiendo, varias veces por semana, los principales acontecimientos políticos y económicos de la su época. La gran parte de las 2.500 cartas intercambiadas entre las dos fechas se remonta a este período de veinte años, con la adición de otras 1.500 enviadas por ellos a militantes e intelectuales de casi veinte países (ver infografía aquí). Completan esta impresionante correspondencia unas 10. 000 cartas enviadas a Marx y Engels por terceros y otras 6.000 cartas de las cuales, incluso si no se han localizado, hay evidencia de su existencia. Es un tesoro precioso, en el que se encuentran ideas que, a veces, no podían desarrollarse completamente en sus escritos.

Pocos relatos del siglo XIX pueden presumir de referencias tan eruditas como las que surgen de las misivas de los dos revolucionarios comunistas. Marx leía en ocho idiomas y Engels dominó hasta doce; sus textos se distinguen por la alternancia de los muchos modismos utilizados y por las citas cultas, incluidas aquellas en latín y griego antiguo. Los dos humanistas también fueron grandes amantes de la literatura. Marx conocía el teatro de Shakespeare de memoria y nunca se cansaba de hojear sus volúmenes de Esquilo, Dante y Balzac. Engels fue durante mucho tiempo el presidente del Instituto Schiller en Manchester y adoraba a Ariosto, Goethe y Lessing. Junto con el debate permanente sobre los acontecimientos internacionales y las posibilidades revolucionarias, hubo numerosos intercambios relacionados con los principales descubrimientos de la tecnología, la geología, la química, la física, matemáticas y antropología. Para Marx, Engels siempre constituyó un confronto indispensable y la voz crítica que debía ser consultada cada vez que era necesario tomar posición sobre un tema controvertido.

En algunos períodos, hubo una división real del trabajo entre ellos. De los 487 artículos firmados por Marx, entre 1851 y 1862, para el New York Tribune, el periódico más difundido en los Estados Unidos, casi la mitad fueron escritos por Engels. Marx informó al público estadounidense sobre los acontecimientos políticos más relevantes del mundo y las crisis económicas, mientras que Engels relató las muchas guerras en curso y sus posibles resultados. Al hacerlo, permitió que su amigo pudiera dedicar más tiempo a completar su investigación sobre economía.

Desde el punto de vista humano, su relación fue incluso más extraordinaria que la intelectual. Marx confió a Engels todas sus dificultades personales, comenzando con la terrible pobreza y los muchos problemas de salud que lo atormentaron durante décadas. Engels se prodigó con total abnegación para ayudar a su amigo y a su familia, haciendo siempre todo lo que estaba a su alcance para garantizarles una existencia digna y facilitar la finalización de El capital. Marx le estuvo constantemente agradecido por el apoyo, como se muestra por lo que escribió en una noche de agosto de 1867, unos pocos minutos después de terminar la corrección de los borradores del libro I: “te lo debo sólo a ti que esto haya sido posible”.

A partir de septiembre de 1864, la redacción de la magnum opus de Marx también se retrasó debido a su participación en las actividades de la Asociación Internacional de Trabajadores. Había asumido la gran carga de su dirección desde el principio, pero incluso Engels, tan pronto como pudo, puso sus habilidades políticas al servicio de los trabajadores. La noche del 18 de marzo de 1871, cuando tuvieron la noticia de que “el asalto al cielo” había tenido éxito y que en París había nacido la primera Comuna socialista en la historia de la humanidad, comprendieron que los tiempos podían cambiar más rápido de lo que ellos mismos esperaban.

Incluso después de la muerte de la esposa de Marx en 1881, cuando los médicos le impusieron diversos viajes fuera de Londres, para tratar de curar mejor sus enfermedades, los dos nunca dejaron de escribirse. A menudo usaban los sobrenombres afectivos con los que eran llamados por sus compañeros de lucha: el Moro y el General – Marx por el color negro de su barba y pelo, Engels por su gran experiencia en materia de estrategia militar.

Poco antes de su muerte, Marx le pidió a su hija Eleanor que le recordara a Engels “hacer algo” con sus manuscritos inconclusos. Él respetó su voluntad y, justo después de esa tarde de marzo de 1883, cuando lo vio por última vez, emprendió un trabajo ciclópeo. Engels sobrevivió a Marx durante 12 años, la mayoría de los cuales fueron empleados para hacer que las notas de los libros II y III de El Capital, que su amigo no pudo completar, se publicaran.

En ese período de su vida, extrañaba muchas de las cosas de Marx y, entre ellas, también su constante intercambio epistolar. Engels catalogó cuidadosamente sus cartas, recordando los años en que, fumando una pipa, solía escribir una por noche. Las releía a menudo, en algunas circunstancias con un poco de melancolía, recordando los muchos momentos de su juventud, durante los cuales, sonriendo y burlándose uno del otro, se habían esforzado en prever dónde estallaría la próxima revolución. Pero nunca abandonó la certeza de que muchos otros continuarían su trabajo teórico y que millones, en todos los rincones del mundo, continuarían luchando por la emancipación de las clases subalternas.

Categories
Journalism

Wallerstein: Marx’ı Kendisinden Okuyun Başkalarından Değil

30 yıldır neoliberal ideoloji ve politikaları dünyada genelinde tartışmasız şekilde baskın. Bununla beraber, 2008 ekonomik krizi, toplumdaki derin eşitsizlik, küresel ölçekte Kuzey ve Güney ülkeleri arasındaki ekonomik uçurum, aciliyetle çözülmeyi bekleyen ekolojik sorunlar birçok bilim insanı, ekonomik analist ve politikacıyı kapitalizmin geleceğini tekrardan tartışmaya ve bir alternatif arayışına itti.

Bu bağlamda, neredeyse dünyanın her yerinde, 5 mayıs 1818 doğumlu Marx’ın 200. doğum günü vesilesiyle “Marx’ın dirilişi” söz konusu. Geçmişte Marksist-Leninist dogmatizmle haksızca ilişkilendirilen ve sonrasında Berlin Duvarı’nın yıkılmasıyla alelacele “kovulan” bir yazarın hakkı iade ediliyor.

Marx’a dönüşü anlamak için elzem olan kapitalizmin mantığını ve dinamiklerini anlamaktır. Onun çalışmaları aynı zamanda kapitalizmin yerine konulan diğer üretim şekillerinin neden başarısız olduğuna dair titiz bir kaynak sunuyor. Önceki başarısızlıkların açıklaması güncel alternatif arayışları için önemli.

***

Immanuel Wallerstein, Yale Üniversitesi’nde kıdemli araştırma görevlisi, yaşayan en büyük sosyologlardan ve Marx’ı tartışmak için en uygun bilim insanlarından biri.

Wallerstein çok uzun zamandır bir Marx okuru ve onun devrimci teorilerinden etkilenmiş biri. Wallerstein 30’dan daha fazla kitabın yazarı, kitapları birçok dile çevrilmiş. Çok bilinen kitabı The Modern World-System (Modern Dünya Sistemi)1974 ve 2011 arasında 4 ciltte yayımlandı.

Kanada York Üniversitesi’nden Marcello Musto, Wallerstein ile Marx üzerine konuştu.

Profesör Wallerstein, “gerçekten varolan sosyalizm”in yok oluşunun üzerinden 30 yıl geçmesine rağmen Karl Marx’ın günümüz dünyasını açıklamadaki becerisi devam ediyor, yayınlar, tartışmalar Marx’ı konu alıyor. Bu şaşırtıcı mı? Sizce Marx’ın fikirleri kapitalizme alternatif arayanlar için geçerliliğini koruyor mu?

Marx’la ilgili eski bir hikaye anlatılır: onu ön kapıdan kovarsınız ve arka camdan tekrar girer. Bir kez daha bu oldu. Marx geçerliliğini koruyor çünkü bugün çözmeye çalıştığımız sorunlar Marx’ın daha önce değindiği konulardı. Bir başka sebep ise Marx’ın diğer yazarlara göre savlarının çok farklı olması. Ben de dahil olmak üzere birçok köşe yazarı ve bilim insanı Marx’ı çok faydalı buluyor. 1989’daki tahminlerin aksine bugünlerde yeni bir popülerliğe sahip.

Berlin Duvarı’nın yıkılışı Marx’ı, kendisinin toplum anlayışına çok az uyan bir ideolojiden kurtardı. Sovyetler Birliği’nin yıkılışının ardından ortaya çıkan siyasi ortam Marx’ı bir devlet aygıtının sembolü olmaktan kurtardı. Marx’ın dünyayı yorumunun hangi kısmı ilgi çekmeye devam ediyor?

Bana göre insanlar Marx’ın dünya görüşünü “sınıf mücadelesi” bağlamında ele alıyor. Marx’ı güncel olayların ışığında okuduğumda sınıf mücadelesi bana göre Küresel Sol olarak adlandırdığım, dünya nüfusunun gelir düzeyine bakımından alttaki yüzde 80’ine denk gelen insanları, nüfusun belki de yüzde 1’ine denk gelen Küresel Sağ’a karşı temsil etme çabasını anlatıyor. Mücadele diğer yüzde 19 için veriliyor. Bu kesimi kendi tarafına çekmek için çabalanıyor.

Dünya sisteminin yapısal krizler yaşadığı bir dönemde yaşıyoruz. Mevcut kapitalist düzen ayakta kalamayacak fakat kimse yerine neyin konulacağını kesin olarak bilemiyor. Ben iki ihtimalin olduğuna ikna oldum: biri “Davos Ruhu”. World Economic Forum of Davos (Dünya Ekonomik Forumu Davos)’un amacı sosyal hiyerarşi, sömürü ve en önemlisi sermayenin tek elde toplanması gibi kapitalizmin en kötü özelliklerini kurumsallaştıran bir sistem yaratmak.

Alternatifi ise daha demokratik ve eşitlikçi olması gereken bir sistem. Sınıf mücadelesi, gelecekte kapitalizmin yerine gelecek sistemi etkilemek adına yapılan bir girişim.

Sizin orta sınıfla ilgili düşünceniz bana Antonio Gramsci’nin “egemenlik” fikrini hatırlatıyor ama bence burada önemli olan aynı zamanda kitlelerin -bahsettiğiniz yüzde 80- siyasete dahil olma noktasında nasıl motive edileceği. Bu durum, dünya nüfusunun çoğunun yaşadığı ve geçtiğimiz on yıllarda eşitsizliğin artmasına rağmen buna karşı hareketlerin eskilerine nispeten güçsüz olduğu küresel Güney’de daha da aciliyet arz ediyor. Bu bölgelerde neoliberal küreselleşme karşıtlığı kökten dinciliğe ve yabancı düşmanı partilere destek olarak kanalize ediliyor. Bu olayı Avrupa’da da artarak görüyoruz.

Soru şu: Marx bize yeni senaryoyu anlamada yardımcı olur mu? Son dönemlerde yayımlanan çalışmalarda sizin deyiminizle “arka cam”ın açılmasına katkıda bulunacak yeni Marx yorumları yapılıyor. Kapitalist toplumun çelişkilerini anlatırken sermaye-işçi çatışmasının ötesinde daha farklı alanlarda çalışmasını genişleten bir Marx ortaya çıktı. Aslında, Marx çalışmalarının çoğunu Avrupalı olmayan toplumlar ve kapitalizmde sömürgeciliğin az gelişmiş ülkelerdeki yıkıcı rolü konularında yaptı. Marx’ın sosyalizm anlayışını üretim güçlerinin gelişimiyle bir tutan yaygın inanışın aksine Marx’ın çalışmalarında birinci planda olan ekolojik sorunlardı.

Son olarak Marx, bilim insanlarının çoğunun onunla ilgili konuşurken görmezden geldikleri birçok konuya ilgiliydi. Bunların arasında teknolojinin potansiyeli, milliyetçilik eleştirisi, devlet kontrolü olmaksızın toplu mülkiyet sahipliği arayışı, modern toplumda bireysel özgürlüğe duyulan ihtiyaç gibi temelinde günümüz konularını ilgilendiren konular var. Marx’ın bu yeni ortaya çıkan ve ona olan ilgiyi önümüzdeki yıllarda da süreceğini varsaymanıza neden olan yeni yönleri dışında, Marx’ın en çok bilinen ve size göre bugün tekrar üstünde düşünülmeye değer bulduğunuz fikirleri neler?

İlk olarak, Marx kapitalizmin toplumun doğal düzeni olmadığına dair en iyi açıklamayı yaptı. The Poverty of Philosophy (Felsefenin Sefaleti) kitabını sadece 29 yaşındayken yayımladı ve kapitalist ilişkilerin “zamandan bağımsız doğa kuralları” olduğunu savunan burjuva politik ekonomistleriyle dalga geçti. Marx buna karşılık ilgili “ feodalizm çağı kurumlarından beri burjuva toplumununkinden farklı üretim ilişkilerinin olduğunu” yazdıysa da ekonomistler kapitalizmi “doğal ve ebedi” olarak tanımlamaya devam ettiler. Historical Capitalism (Tarihi Kapitalizm) adlı kitabımda ana akım siyasi ekonomistlerin muğlak ve belirsiz fikirlerine karşı çıkarak kapitalizmin tarihte ortaya çıktığını savundum. Birçok kez tarihi kapitalizmle bağı olmayan bir kapitalizmin var olmadığını savundum. Benim için bu, bu kadar basit ve bunu büyük bir oranda Marx’a borçluyuz.

İkincisi, “ilkel birikim”in altını çizmek istiyorum.  Bahsettiğim kavram köylü sınıfının topraklarını kaybetmesini ve bunun kapitalizmde oynadığı rolle ilgili. Marx bunun burjuva sınıfının egemenliğinin kuruluşunda kilit rol oynadığını çok iyi anlamıştı. Kapitalizmin başında bu vardı ve hala da var.

Son olarak, “kişisel mülkiyet ve komünizm” konusunda daha derinlemesine düşünülmesini isterdim. Sovyetler Birliği’nde kurulan sistemde, özellikle Stalin döneminde, devlet mülkiyetlerin sahibiydi fakat bu halkın baskıya uğramasını ya da sömürülmesini engellemedi. Stalin’in yaptığı gibi, bir ülkede sosyalizmi konuşmak o döneme kadar Marx dahil kimsenin aklında yoktu.

Üretim araçlarının kamu mülkiyeti altında olması bir ihtimal. Üretim araçları ayrıca toplu olarak insanlar tarafından da sahiplenilebilir. Fakat eğer daha iyi bir toplum kurmak istiyorsak kimin üretimi yaptığı ve üretim fazlalığının kim tarafından alındığını bilmemiz gerekir. Bunun kapitalizmle karşılaştırıldığında tamamen yeniden düzenlenmesi gerekiyor. Benim için kilit soru bu.

2018 yılı Marx’ın 200. doğum günü ve bu yüzden yeni kitaplar ve filmler ona ithaf ediliyor. Marx’ın hayatında özellikle ilginç bulduğunuz bir dönem var mı?

Marx oldukça zor bir hayat sürdü. Ciddi anlamda fakirlikle mücadele etmek zorundaydı ve Friedrich Engels gibi kendisine yardım edecek bir yoldaşa sahip olduğu için şanslıydı. Duygusal hayatı da kolay değildi ve hayatının çalışmasını ısrarla sürdürmesi, yani kapitalizmin çalışma prensiplerini anlamaya çabası takdire değer. Marx eski çağları açıklamak ya da gelecekteki sosyalizmin nasıl olacağını tanımlamak istemedi. Kendine verdiği görevler bunlar değildi. İçinde yaşadığı kapitalist dünyayı anlamak istedi.

Tüm hayatı boyunca, Marx Londra’daki British Museum’un kitapları arasında kendini izole etmiş bir bilim insanı değil, her zaman dönemindeki mücadelelere katılan militan bir devrimciydi. Aktivizmi sebebiyle gençliğinde Fransa, Belçika ve Almanya’dan sürgün edildi. Ayrıca 1848 devrimleri başarısız olduğunda İngiltere’ye sürgün edildi. Gazeteleri, dergileri destekledi ve elinden gelen her şekilde işçi hareketlerine destek verdi. Sonrasında, 1864 – 1872 yılları arasında “International Working Men’s Association” (Birinci Enternasyonel/Uluslararası Emekçiler Birliği) isimli çalışan sınıfın ilk uluslararası örgütünün liderliğini yaptı. Bu süreç içinde 1871’de tarihte ilk sosyalist deneme olarak geçen Paris Komünü’nün savundu.

Evet, bu doğru. Marx’ın militanlığını hatırlamak önemli. Senin de Workers Unite! (İşçiler Birleşin!) adlı kitabında belirttiğin gibi Birinci Enternasyonel’de fiziksel olarak birbirlerinden uzak insanların bulunduğu bir örgütte, kolay iletişim mekanizmalarının olmadığı bir zamanda Marx’ın olağandışı bir rolü vardı. Marx’ın siyasi aktiviteleri arasında gazetecilik de vardı. Daha büyük kitlelere ulaşmak için hayatının çoğunda gazeteciliği sürdürdü.

Bir gelir elde etmek için gazetecilik yaptı ama siyasi aktivite olarak katkılarını gördü. Tarafsız olmak gibi bir anlayışı yoktu. Her zaman kendini adamış bir gazeteciydi.

2017 yılında, Rus Devrimi’nin 100. yılı sebebiyle bazı araştırmacılar Marx ve onun 20. yüzyılda iktidarda olan kendi stillerini yaratan takipçileri arasında karşılaştırma yaptılar. Marx ve onlar arasındaki en büyük fark nedir?

Marx’ın yazıları onun düşüncelerinin basit yorumlarına göre aydınlatıcı, çözümü zor ve değişiktir. Marx’ın şu ünlü çıkışını unutmamak gerekir: “Eğer bu Marksizm ise kesin olan şu ki ben Marksist değilim”.

Marx, fikirlerini kesin biçimde empoze etmeye çalışanların aksine dünyanın gerçekleriyle baş etmeye hazırdı. Sık sık fikir değiştirirdi. Yaşadığı dünyada gördüğü problemleri sürekli olarak çözme arayışındaydı. Bu yüzden hala yararlı ve kullanışlı bir kılavuz.

Son olarak, Marx’ı tanımayan genç kuşağa ne söylemek istersiniz?

İlk olarak, onu okumaları gerektiğini söylemeliyim. Onunla ilgili şeyler okumayın, bizzat Marx’ın yazdıklarını okuyun. Onunla ilgili konuşan çok az insan aslında Marx’ı okumuştur. Aynısı Adam Smith için de geçerlidir. Genellikle insanlar bu klasiklerle ilgili yayınlar okurlar.

Başka insanların yaptığı özetler üzerinden onlarla ilgili bilgilenirler. Böylece zamandan tasarruf etmeye çalışırlar fakat aslında bu şekilde yapılan okumalar zaman kaybıdır. İnsanlar enteresan karakterler hakkında okuma yapmalıdır ve şüphe yok ki Marx 19. ve 20. yüzyılın en ilgi çekici bilginlerinden biridir. Ne yazdığı konuların çeşitliliği ne de analizlerinin kalitesi bakımından eşi yoktur. Yani genç nesillere mesajım Marx’ın keşfedilmeye fazlasıyla değer olduğudur fakat kesinlikle onu, onu, onu okuyun. Karl Marx’ı okuyun!

Wallerstein ve Musto kimdir?

Immanuel Wallerstein: Sosyolog, 1976’dan bu yana New York Binghamton Üniversitesi’nde sosyoloji profesörü, Fernand Braudel Ekonomi, Tarihsel Sistemler ve Uygarlık Araştırmaları Merkezi müdürü. Temel yapıtı niteliğindeki Modern Dünya Sistemi adlı kitabını üç cilt halinde 1974, 1980 ve 1989 yıllarında yayımladı ve sosyal bilimlerde verimli bir damarın ortaya çıkmasına yol açtı. “Dünya sistemleri analizi” olarak bilinen bu anlayış ve çalışma tarzı mevcut kapitalizm analizlerine geniş bir bakış açısı ve tarihsellik boyutu getirdi.1968’de Columbia Üniversitesi’ndeki reform hareketinde etkindi. 1971’de Montreal’de McGill Üniversitesi’ndeydi. 1955-1970 döneminde başlıca araştırma alanı Afrika’ydı. 1961’de Africa: the Politics of Independence adlı çalışması, 1967’de ise Africa: the Politics of Unity adlı çalışması yayımlandı.

1994-98 döneminde Uluslararası Sosyoloji Derneği başkanıydı. 1930 New York doğumlu.

Türkçedeki eserleri

Tarihsel Kapitalizm ve Kapitalist Uygarlık (Metis, 1992), Irk Ulus Sınıf (Étienne Balibar ile birlikte, Metis, 1993), Jeopolitik ve Jeokültür (İz, 1993), Sistem Karşıtı Hareketler (Giovanni Arrighi, Terence K. Hopkins ile birlikte, Metis, 1995), Liberalizmden Sonra (Metis,1998), Sosyal Bilimleri Düşünmemek (Avesta, 1999), Geçiş Çağı, Dünya Sisteminin Yörüngesi, 1945-2025 (Hopkins ile birlikte, Avesta, 2000), Bildiğimiz Dünyanın Sonu (Metis, 2000),Güncel Yorumlar (Aram, 2001), Ütopistik ya da 21. Yüzyılın Tarihsel Seçimleri (Avesta, 2001), Amerikan Gücünün Gerileyişi (Metis, 2004),Dünya Sistemleri Analizi: Bir Giriş (Aram, 2004), Modern Dünya Sistemi 1, 2 (Bakış, 2004, 2005), Avrupa Evrenselciliği (Aram, 2007). Kapitalizmin Geleceği Var mı? (Randall Collins, Michael Mann, Georgi Derluguian, Craig Calhoun ile birlikte, Metis 2014) iwallerstein.com

Marcello Musto Toronto – Kanada York Üniversitesi’nde Siyaset Teorisi profesörü. Karl Marx’ın Grundrisse (Routledge, 2008) adlı kitabın edisyonunu yaptı. Bugün için Marx (Routledge, 2012); İşçiler Birleşin! (Bloomsbury, 2014) ve Bir Başka Marx (Bloomsbury, 2018) kitapların yazarı. 1976 İtalya, Napoli doğumlu. marcellomusto.org

Categories
Journalism

Immanuel Wallerstein: Marxin Ajatukset Ovat Taas Muodissa

Immanuel Wallersteinin mukaan viime aikoina on julkaistu tutkimuksia, joissa Marxista esitetyt uudet tulkinnat saattavat auttaa avaamaan uusia kurkistusaukkoja tulevaisuuteen.

Marcello Musto (M.M.).: Professori Wallerstein, 30 vuotta niin sanotun reaalisosialismin kaatumisen jälkeen Karl Marxin (1818 –1883) ajatusten ajankohtaisuudesta julkaistaan edelleen kirjoja. Aiheesta järjestetään myös konferensseja sekä keskustelutilaisuuksia joka puolella maailmaa. Onko tämä yllättävää? Vai uskotko, että Marxin ajatuksilla on jatkossakin merkitystä, kun pohdimme vaihtoehtoja kapitalismille?

Immanuel Wallerstein (I.W.): Vanha juttu Marxista kertoo, että aina kun hänet heitetään ulos etuovesta, hän hiippailee takaisin takaoven kautta. Näin on tapahtunut jälleen kerran.

Marx on ajankohtainen, koska painimme sellaisten ongelmien kanssa, joista hänellä on edelleen sanottavaa ja koska se, mitä hän esittää eroaa niin paljon siitä, mitä muut kirjoittajat ovat kapitalismista väittäneet. Useat kirjoittajat ja tutkijat – en yksin minä – pitävät Marxia äärimmäisen hyödyllisenä. Tänä päivänä hänen ajatuksensa ovat taas muodissa, huolimatta siitä, mitä vuonna 1989 ennustettiin.

Kapitalistinen järjestelmä ei ole enää elinkelpoinen

M. M.: Berliinin muurin murtuminen vapautti Marxin sellaisen ideologian kahleista, joka oli kaukana hänen yhteiskunnallisista käsityksistään. Neuvostoliiton hajoamisen jälkeen poliittinen tilanne on ollut sellainen, että Marx on voitu vapauttaa valtiokoneiston keulakuvan roolista. Mikä Marxin esittämässä tulkinnassa maailmasta on edelleen kiinnostavaa?

I. W.: Uskon, että kun ihmiset ajattelevat Marxin maailmanselitystä yhtenä ensimmäisistä mieleen pulpahtaa luokkataistelun käsite. Kun luen Marxia nykyajan kysymysten valossa, luokkataistelu merkitsee minulle sitä väistämätöntä taistelua, jota globaaliksi vasemmistoksi kutsumani ihmisryhmä käy. Tähän ryhmään kuuluu ainakin 80 prosenttia maailman väestöstä ja se kamppailee globaalia oikeistoa vastaan, johon kuuluu ehkä 1 prosentti maailman väestöstä. Kamppailua käydään siitä, kumman puolen loput 19 prosenttia valitsee.

Elämme maailmanjärjestelmäkriisin aikaa. Nyt olemassa oleva kapitalistinen järjestelmä ei ole enää elinkelpoinen, mutta kukaan ei tiedä varmaksi mitä sen tilalle tulee. Olen vakuuttunut siitä, että on olemassa kaksi vaihtoehtoa. Toista kutsun ”Davosin hengeksi”. Davosin maailman talousfoorumin päämääränä on järjestelmä, joka säilyttää kapitalismin pahimmat puolet: sosiaaliset hierarkiat, riiston ja ennen kaikkea äärimmäiset varallisuuserot.

Vaihtoehto on järjestelmä, jonka on oltava demokraattisempi ja tasa-arvoisempi. Luokkataistelu on perustavanlaatuinen yritys vaikuttaa siihen, millainen järjestelmä tulee kapitalismin tilalle.

Uusia tulkintoja Marxista

M. M.: Pohdintasi keskiluokasta muistuttaa Antonio Gramscin (1891–1937) ajatusta hegemoniasta, mutta nähdäkseni kyse on ennen kaikkea siitä, kuinka ihmisten enemmistö, mainitsemasi 80 prosenttia, motivoituu osallistumaan politiikkaan. Tämä on erityisen polttava kysymys niin sanotussa globaalissa etelässä, jonne valtaosa maailman väestöstä on keskittynyt. Edistykselliset liikkeet ovat heikentyneet näissä maissa viime vuosikymmenten aikana – huolimatta siitä, että kapitalismin tuottama epätasa-arvoisuus on kasvanut dramaattisesti. Uusliberalistisen globalisaation vastustus on näillä alueilla kanavoitunut uskonnollisen fundamentalismin ja muukalaisvihamielisten puolueiden kannatukseksi. Näemme tämän ilmiön vahvistuvan myös Euroopassa.

Auttaako Marx ymmärtämään tätä uutta tilannetta? Viime aikoina on julkaistu tutkimuksia, joissa on esitetty Marxista sellaisia uusia tulkintoja, jotka saattavat auttaa meitä avaamaan niin sanoakseni uusia kurkistusaukkoja tulevaisuuteen. Nämä uudet tulkinnat paljastavat kirjoittajan, jonka tutkimukset kapitalistisesta yhteiskunnasta eivät rajoitu pelkästään pääoman ja työn väliseen konfliktiin. Marx itse asiassa käytti paljon aikaa tutkiakseen ei-eurooppalaisia yhteiskuntia ja kolonialismin tuhoja kapitalismin reuna-alueilla. Vastaavasti huoli ekologiasta oli keskeisellä sijalla hänen työssään. Tämä kyseenalaistaa sellaiset tulkinnat, joissa sosialismi samastetaan tuotantovoimien kehityksen kanssa.

Lisäksi hän oli kiinnostunut laajalti monista muistakin aiheista, jotka tutkijat usein jättävät huomiotta Marxista puhuessaan. Näitä ovat teknologian tarjoamat mahdollisuudet, nationalismin kritiikki, valtion kontrollista riippumattoman yhteisomistuksen muotojen kehittely ja yksilönvapauden tarve nyky-yhteiskunnassa. Kaikki nämä ovat meidän yhteiskuntamme perustavia kysymyksiä. Nämä ovat sellaisia Marxin ajattelun uusia puolia, joiden ansiosta hänen suosionsa tulee varmasti jatkumaan. Voisitko lisäksi mainita kolme Marxin yleisesti tunnustettua ajatusta, joita olisi tänä päivänä syytä ajatella uudelleen?

I. W.: Marx ensinnäkin selitti meille paremmin kuin kukaan muu sen, ettei kapitalismi ole luonnollinen yhteiskuntajärjestys. Kirjassani Historical Capitalism pyrin väittämään, että kapitalismi on syntynyt historiallisesti, toisin kuin joidenkin poliittisten taloustieteilijöiden epämääräiset ja hämärät ideat antavat ymmärtää. Väitin useaan otteeseen, ettei ole olemassa mitään muuta kuin historiallista kapitalismia. Minulle asia on näin yksinkertainen ja olemme Marxille paljon velkaa.

Toiseksi haluan painottaa ”alkuperäisen kasautumisen” käsitteen tärkeyttä. Se merkitsee maanviljelijöiden maiden pakkoluovuttamista, joka on kapitalismin historiallisena perustana. Marx ymmärsi hyvin, että porvariston herruus perustuu tähän perustavanlaatuiseen prosessiin. Se oli tosiasia kapitalismin alkuaikoina ja sitä tapahtuu edelleen.

Myös ”yksityisomistuksen ja kommunismin” teemaa tulisi pohtia enemmän kuin aikaisemmin on pohdittu. Neuvostojärjestelmässä, etenkin Stalinin aikana, valtio omisti tuotantovälineet, mutta se ei merkinnyt sitä, ettei ihmisiä olisi riistetty tai alistettu. Heitä riistettiin ja alistettiin. Stalinin puhe sosialismista yhdessä maassa ei ollut aiemmin pälkähtänyt kenenkään päähän, ei Marxinkaan.

Se, että valtio omistaa tuotantovälineet on yksi vaihtoehto, mutta tuotantovälineet voivat olla myös osuuskuntien omistuksessa. Mutta meidän on tiedettävä kuka tuottaa ja kuka saa lisäarvon itselleen, jos haluamme perustaa paremman yhteiskunnan. Tämä täytyy organisoida kokonaan toisin kuin kapitalismissa. Tämä on minulle avainkysymys.

Marx eli monien roolien elämän

M. M.: Vuonna 2018 tulee kuluneeksi 200 vuotta Marxin syntymästä ja hänen elämästään kertovia uusia kirjoja ja elokuvia on ilmestynyt. Mitä aikakautta hänen elämästään pidät kaikkein kiinnostavimpana?

I. W.: Marx eli hyvin vaikean elämän. Hän taisteli ankaran köyhyyden kanssa, mutta onnekseen hänellä oli Friedrich Engelsin (1820-1895) kaltainen toveri, joka auttoi häntä selviytymään. Marxin yksityiselämäkään ei ollut helppoa, ja hänen sinnikkyytensä elämäntyönsä toteuttamiseksi, eli kapitalismin ymmärtämiseksi on ihailtavaa. Hän piti tätä elämäntehtävänään.

Marx ei halunnut selittää antiikkia, eikä määritellä sitä, miltä tulevaisuuden sosialismi näyttäisi. Hän ei asettanut itselleen tällaisia päämääriä. Hän halusi ymmärtää kapitalistista maailmaa, jossa hän eli.

M. M.: Koko elämänsä ajan Marx oli myös aktivisti, eikä aikakautensa kamppailuista eristäytynyt tutkija. Aktivisminsa vuoksi hänet ajettiin maanpakoon Ranskasta, Belgiasta ja Saksasta. Hänet pakotettiin maanpakoon Englantiin vuoden 1848 vallankumousten tappion jälkeen. Hän toimi sanomalehtien ja aikakauslehtien hyväksi ja tuki työväenliikettä aina niin paljon kuin pystyi. Myöhemmin, vuodesta 1864 vuoteen 1872, hän toimi Kansainvälisen työväenliiton johtajana. Kyseessä oli ensimmäinen kansainvälinen työväenjärjestö ja 1871 hän puolusti Pariisin kommuunia, historian ensimmäistä sosialistista kokeilua.

I. W.: Tämä pitää paikkansa. On oleellista muistaa Marxin poliittinen taisteluhenki. Kuten hiljattain alleviivasit kirjassasi Workers Unite!, hänellä oli erittäin tärkeä rooli Internationaalissa, järjestössä, jonka jäsenet asuivat kaukana toisistaan aikana jolloin kommunikaatioteknologia oli kehittymätöntä. Myös journalismi oli osa Marxin poliittista aktiivisuutta. Hän toimi journalistina suurimman osan elämäänsä. Se oli tapa kommunikoida suuremman yleisön kanssa. Hän toimi journalistina saadakseen tuloja, mutta näki kirjoituksensa poliittisena toimintana. Hän ei kuvitellut olevansa puolueeton. Hän oli aina poliittisesti sitoutunut journalisti.

Nuoret – lukekaa Marxia

M. M.: Vuonna 2017, Venäjän vallankumouksen 100-vuotisjuhlavuonna jotkut tutkijat palasivat tarkastelemaan sitä, mikä erotti Marxin niistä 1900-luvun valtaapitävistä, jotka pitivät itseään hänen seuraajinaan. Mikä on merkittävin ero Marxin ja heidän välillään?

I. W.: Marxin kirjoitukset ovat valaisevia, paljon terävämpiä ja monipuolisempia kuin jotkut hänen ajatustensa yksinkertaistavat tulkinnat. On aina hyvä muistaa Marxin kuuluisa sutkaus: ”jos tämä on marxismia, on selvää, etten ole marxilainen”. Marx oli aina valmis kohtaamaan todellisuuden sellaisena kuin se on, toisin kuin monet omien näkemystensä dogmaattiset tyrkyttäjät. Marx muutti mieltään usein. Hän jatkuvasti etsi ratkaisuja ajankohtaisiin ongelmiin. Sen takia hän on edelleen erittäin käyttökelpoinen ja hyödyllinen suunnannäyttäjä.

M. M.: Lopuksi: mitä haluaisit sanoa nuoremmille sukupolville, jotka eivät vielä ole kohdanneet Marxia?

I. W.: Ensinnäkin minun on sanottava nuorille ihmisille, että lukekaa häntä. Älkää lukeko hänestä, vaan lukekaa Marxia. Harva lukee Marxia, verrattuna siihen, kuinka moni hänestä puhuu. Tämä pätee myös Adam Smithiin (1723 –1790). Yleisesti ottaen näiden klassikoiden ajatuksista luetaan. Heidän ajattelustaan opitaan toisten ihmisten tekemien esitysten pohjalta. He haluavat säästää aikaa, mutta oikeastaan tämä on pelkkää ajanhukkaa! On luettava kiinnostavia kirjoittajia ja Marx on 1800- ja 1900-lukujen kiinnostavin kirjoittaja. Siitä ei ole epäilystäkään. Kukaan ei vedä vertoja hänelle niiden aiheiden määrässä, joita hän käsitteli, eikä analyysin laadussa. Joten viestini nuorille on, että Marxiin kannattaa ehdottomasti tutustua, mutta sinun on luettava, luettava, luettava hänen kirjoituksiaan. Lue Karl Marxia!

Categories
Journalism

Il capitalismo non è eterno E Marx è ancora necessario

Immanuel Wallerstein, Senior Research Scholar alla Yale University (New Haven, USA) è considerato uno dei più grandi sociologi viventi. I suoi scritti sono stati molto influenzati dalle opere di Marx ed egli è uno degli studiosi più adatti con il quale riflettere sul perché il pensiero di Marx sia ritornato, ancora una volta, di attualità.

MM: Professor Wallerstein, 30 anni dopo la fine del cosiddetto “socialismo reale”, in quasi tutto il globo tantissimi dibattiti, pubblicazioni e conferenze hanno a tema la persistente capacità da parte di Marx di spiegare le contraddizioni del presente. Lei ritiene che le idee di Marx continueranno ad avere rilevanza per quanti ritengono necessario ripensare un’alternativa al capitalismo?

IW: Esiste una vecchia storia su Marx che dice che ogni qual volta si cerca di buttarlo fuori dalla porta, lui rientra dalla finestra. È quanto sta accadendo anche in questi anni. Marx è ancora fondamentale per quanto scrisse a proposito del capitalismo. Le sue osservazioni furono molto originali e completamente diverse da ciò che affermarono in proposito altri autori. Oggi affrontiamo problemi rispetto ai quali egli ha ancora molto da insegnarci e tanti editorialisti e studiosi – non certo solo io – trovano il pensiero di Marx particolarmente utile in questa fase di crisi economica e sociale. Ecco perché, nonostante quanto era stato predetto nel 1989, assistiamo nuovamente alla sua rinnovata popolarità.

MM: La caduta del Muro di Berlino ha liberato Marx dalle catene degli apparati statali dei regimi dell’Est Europa e da un’ideologia sideralmente lontana dalla sua concezione di società. Qual è il motivo centrale che suscita ancora tanta attenzione per l’interpretazione del mondo di Marx?

IW: Io credo che, se chiedessimo a quanti conoscono Marx di riassumere in una sola idea la sua concezione del mondo, la maggior parte di essi risponderebbe “la lotta di classe”. Io leggo Marx alla luce del presente e per me “lotta di classe” significa il perenne conflitto tra quella che io chiamo la “Sinistra Globale” – che ritengo possa ambire a rappresentare l’80% più povero della popolazione mondiale – e la “Destra Globale” – che rappresenta il suo 1% più ricco. Per vincere questo scontro bisogna conquistare il restante 19%; bisogna cercare di portarlo nel proprio campo e sottrarlo a quello dell’avversario.
Viviamo in un’era di crisi strutturale del sistema mondo. Credo che il capitalismo non sopravviverà, anche se nessuno sa con certezza da cosa potrà essere sostituito. Io sono convinto che vi siano due possibilità. Una prima è rappresentata da quello che chiamo lo “Spirito di Davos”. L’obiettivo del Forum Economico Mondiale di Davos è quello di imporre un sistema sociale nel quale permangono le peggiori caratteristiche del capitalismo: le gerarchie sociali, lo sfruttamento e, soprattutto, il dominio incontrastato del mercato con la conseguente polarizzazione della ricchezza. L’alternativa è, invece, un sistema più democratico e più egualitario di quello esistente. Per tornare a Marx, dunque, la lotta di classe costituisce lo strumento fondamentale per influire sulla costruzione di ciò che, in futuro, sostituirà il capitalismo.

MM: Le sue riflessioni circa la contesa per ricevere il sostegno politico della classe media ricordano Gramsci e il suo concetto di egemonia. Tuttavia, credo che per le forze di sinistra la questione prioritaria sia come ritornare a parlare alle masse popolari, ovvero quell’80% a cui lei fa riferimento, e come rimotivarle alla lotta politica. Questo è particolarmente urgente nel “Sud globale”, dove è concentrata la maggioranza della popolazione mondiale e dove, negli ultimi tre decenni, a dispetto del drammatico aumento delle diseguaglianze prodotte dal capitalismo, partiti e movimenti progressisti si sono indeboliti. Lì l’opposizione alla globalizzazione neoliberista è spesso guidata dai fondamentalismi religiosi e da partiti xenofobi, un fenomeno in crescita anche in Europa.
La domanda è se Marx può aiutarci in questo nuovo scenario. Libri di recente pubblicazione offrono nuove interpretazioni della sua opera. Essi rivelano un autore che fu capace di esaminare le contraddizioni della società capitalista ben oltre il conflitto tra capitale e lavoro. Marx dedicò molte energie allo studio delle società extra-europee e al ruolo distruttivo del colonialismo nelle periferie del sistema. Allo stesso modo, smentendo le interpretazioni che assimilano la concezione marxiana della società comunista al mero sviluppo delle forze produttive, l’interesse per la questione ecologica presente nell’opera di Marx fu ampio e rilevante. Infine, egli si occupò approfonditamente di numerose tematiche che molti studiosi spesso sottovalutano o ignorano quando parlano di lui. Tra queste figurano le potenzialità emancipatrici della tecnologia, la critica dei nazionalismi, la ricerca di forme di proprietà collettive non controllate dallo Stato, o la centralità politica della libertà individuale nella sfera economica e politica: tutte questioni fondamentali dei nostri giorni.
Accanto a questi “nuovi profili” di Marx – che suggeriscono come il rinnovato interesse per il suo pensiero sia un fenomeno destinato a proseguire nei prossimi anni – potrebbe indicare tre delle idee più conosciute di Marx grazie alle quali questo autore non può essere accantonato?

IW: Innanzitutto, Marx ci ha insegnato meglio di chiunque altro che il capitalismo non corrisponde al modo naturale di organizzare la società. Già in La miseria della filosofia, pubblicato quando aveva solo 29 anni, egli schernì gli economisti che sostenevano che le relazioni capitalistiche si fondavano su “leggi naturali, indipendenti dall’influenza del tempo”. Marx scrisse che gli economisti avevano riconosciuto il ruolo svolto dagli esseri umani nella storia quando avevano analizzato le “istituzioni feudali, nelle quali si trovavano rapporti di produzione del tutto differenti da quelli della società borghese”. Tuttavia, essi mancarono di storicizzare il modo di produzione da loro difeso e presentarono il capitalismo come “naturale ed eterno”. Nel mio libro Il capitalismo storico ho tentato di chiarire che il capitalismo è un sistema sociale storicamente determinato, contrariamente a quanto impropriamente sostenuto da alcuni economisti. Ho più volte affermato che non esiste un capitalismo che non sia capitalismo storico e, a tal proposito, dobbiamo molto a Marx.
In secondo luogo, vorrei sottolineare l’importanza del concetto di “accumulazione originaria”, ossia l’espropriazione della terra dei contadini che fu alla base del capitalismo. Marx capì benissimo che si trattava di un processo fondamentale per la costituzione del dominio della borghesia. È un fenomeno che persiste ancora oggi.
Infine, inviterei a riflettere di nuovo sul tema “proprietà privata e comunismo”. In Unione Sovietica, in particolare durante il periodo staliniano, lo Stato deteneva la proprietà dei mezzi di produzione. Ciò non impedì, però, che le persone fossero sfruttate e oppresse. Tutt’altro. Ipotizzare la costruzione del “socialismo in un unico paese”, come fece Stalin, costituì una novità mai considerata in precedenza, men che mai da Marx. La proprietà pubblica dei beni di produzione rappresenta una delle alternative possibili, ma non è l’unica. Esiste anche l’opzione della proprietà cooperativa. Tuttavia, se vogliamo costruire una società migliore, è necessario sapere chi produce e chi riceve il “plusvalore” – altro pilastro fondamentale della teoria di Marx. È questo il tema centrale. Va completamente mutato quanto si viene a determinare nei rapporti capitalistici di produzione.

MM: Il 2018 coincide con il bicentenario della nascita di Marx e nuovi libri e film vengono dedicati alla sua vita. Quali sono gli episodi della biografia di Marx che lei considera più significativi?

IW: Marx trascorse una vita molto difficile, in perenne lotta contro una povertà terribile. Fu molto fortunato ad avere incontrato un compagno come Friedrich Engels che lo aiutò a sopravvivere. Marx non ebbe nemmeno una vita affettiva semplice e la sua tenacia nel portare a compimento la missione che aveva assegnato alla propria esistenza – ovvero la comprensione del meccanismo di funzionamento del capitalismo – è davvero ammirabile. Marx non pretese né di spiegare l’antichità, né di definire come avrebbe dovuto essere la futura società socialista. Volle comprendere il suo presente, il sistema capitalistico nel quale egli viveva.

MM: Nel corso della sua vita, Marx non fu soltanto lo studioso isolato dal mondo tra i libri del British Museum; fu un rivoluzionario sempre impegnato nelle lotte della sua epoca. Da giovane, a causa della sua militanza politica, egli venne espulso dalla Francia, dal Belgio e dalla Germania e, quando le rivoluzioni del 1848 vennero sconfitte, fu costretto all’esilio in Inghilterra. Egli fondò quotidiani e riviste e appoggiò, in tutti i modi che poté, le lotte del movimento operaio. Inoltre, dal 1864 al 1872 fu il principale animatore dell’Associazione Internazionale dei Lavoratori, la prima organizzazione transnazionale della classe operaia, e, nel 1871, difese strenuamente la Comune di Parigi, il primo esperimento socialista della storia.

IW: Sì, è vero, è essenziale ricordare la militanza politica di Marx. Come lei ha messo in evidenza nel volume Lavoratori di tutto il mondo unitevi!, Marx ebbe un’influenza straordinaria nell’Internazionale, un’organizzazione composta da lavoratori fisicamente distanti tra loro, in un’epoca in cui non esistevano mezzi che potessero agevolare la comunicazione. Marx fece politica anche attraverso il giornalismo, impiego che svolse per tanta parte della sua vita. Certo, egli lavorò come corrispondente del New-York Tribune prima di tutto per avere un reddito, ma considerò i propri articoli – che raggiunsero un pubblico molto vasto – come parte della sua attività politica. Essere neutrale non aveva alcun senso ai suoi occhi – il che non vuol dire che mancò di rigore nelle sue analisi. Egli fu sempre un giornalista impegnato e critico.

MM: Lo scorso anno, in occasione del 100° anniversario della Rivoluzione Russa, alcuni studiosi sono ritornati a discutere sulle distanze esistenti tra Marx e alcuni dei suoi autoproclamatisi epigoni che sono stati al potere nel XX secolo. Qual è la maggiore differenza esistente tra loro e Marx?

IW: Gli scritti di Marx sono illuminanti e molto più sottili e raffinati di molte interpretazioni semplicistiche delle sue idee. È sempre bene ricordare che fu lo stesso Marx, con una famosa boutade, ad affermare dinanzi ad alcune interpretazioni del suo pensiero: “quel che è certo è che io non sono marxista”. Marx, a seguito dei suoi continui studi, non di rado, mutò idee e opinioni. Si concentrò sui problemi che esistevano nella società del suo tempo e, a differenza di tanti che si sono richiamati al suo pensiero, fu profondamente antidogmatico. Questa è una delle ragioni per le quali Marx è una guida ancora così valida e utile.

MM: Per concludere, che messaggio le piacerebbe trasmettere a quanti, nella nuova generazione, non hanno ancora letto Marx?

IW: La prima cosa che vorrei dire ai più giovani è di leggere direttamente gli scritti di Marx. Non leggete su Marx, ma leggete Marx. Solo in pochi – rispetto a tutti quelli che parlano di lui – hanno veramente letto le opere di Marx. È una considerazione che, peraltro, vale anche per Adam Smith. In genere, con la speranza di risparmiare tempo, molte persone preferiscono leggere a proposito dei classici del pensiero politico ed economico e, dunque, finiscono per conoscerli attraverso i resoconti di altri. È solo uno spreco di energie! Bisogna leggere direttamente i giganti del pensiero moderno e Marx è, senza dubbio, uno dei principali studiosi del XIX e XX secolo. Nessuno gli è pari, né per la molteplicità delle tematiche da lui trattate, né per la qualità della sua analisi. Alle giovani generazioni dico che è indispensabile conoscere Marx e che per farlo bisogna leggere, leggere e leggere direttamente i suoi scritti. Leggete Karl Marx!

Categories
Journalism

مارکس بخوانید! -گفت‌وگوی مارچلو موستو با امانوئل والرشتاین

در طول سه دهه، سیاست‌ها و ایدئولوژی نئولیبرالی در سراسر جهان تقریباً  یکه‌تاز بود. با وجود این، بحران اقتصادی سال 2008، نابرابری‌های عمیقی که در جامعه‌‌ی دوران ما وجود دارد ــ‌ به‌ویژه بین شمال و جنوب جهان ــ و موضوعات زیست‌محیطی چشمگیر زمانه‌ی ما، پژوهشگران، تحلیل‌گران اقتصادی و سیاستمداران را واداشته تا بار دیگر بحث پیرامون آینده‌ی سرمایه‌داری و نیاز به بدیل را پی بگیرند

بر این بستر است که امروز، تقریباً در هر کجای جهان، به مناسبت دویستمین سالگرد تولد مارکس، از «احیای مارکس» سخن به میان می‌آید، بازگشت دوباره به نویسنده‌ای که در گذشته به‌غلط با  جزم‌اندیشیِ مارکسیسم‌‌ ـ لنینیسم  همبسته دانسته می‌شد، و ازین رو، پس از فروپاشی دیوار برلین عجولانه کنار گذاشته شد. بازگشت به مارکس تنها به این خاطر نیست که همچنان ناگزیر از درک منطق و پویایی سرمایه‌داری هستیم. اندیشه‌ی او همچنین ابزاری بسیار مفید است که با فراهم کردن آزمونی دشوار به این توجه می‌کند که چرا تجربه‌های اجتماعی ـ اقتصادی پیشین برای جایگزینی سرمایه‌داری با دیگر شیوه‌های تولید شکست خورد. شرح و تفسیر این شکست‌ها برای جستجوی فعلی ما برای بدیل‌ ضروری است

امانوئل والرشتاین، پژوهشگر ارشد در دانشگاه یل، نیو هون، ایالات متحد آمریکا، از بزرگ‌ترین جامعه‌شناسان زنده و یکی از مناسب‌ترین پژوهشگران برای تبیین ارتباط مارکس با دوران فعلی است. او دیرزمانی است که خواننده‌ی مارکس بوده و آثارش متأثر از انقلابی زاده‌ی شهر تریر، در 5 می 1818 است. والرشتاین نویسنده‌ی بیش از 30 کتاب است که به چندین زبان ترجمه شده‌اند، از جمله اثر بسیار معروفش نظام جهانی مدرن، که در چهار مجلد بین سال‌های 1974 و 2011 منتتشر شده است

مارچلو موستو: پروفسور والرشتاین، 30 سال پس از پایان به‌اصطلاح «سوسیالیسم واقعاً موجود» همچنان نشریات، مباحثات و کنفرانس‌هایی در سراسر جهان در جریان است درباره‌ی ظرفیت مداوم کارل مارکس برای تببین زمانه‌ی حاضر. آیا این تعجب‌آور است؟ یا آیا شما معتقدید اندیشه‌های مارکس به حفظ ارتباطش با آنانی که در جستجوی بدیلی برای سرمایه‌داری هستند ادامه خواهد داد؟

امانوئل والرشتاین: حکایتی قدیمی درباره‌ی مارکس وجود دارد: او را از در جلویی می‌رانید و از پنجره‌ی پشتی به داخل می‌خزد. این چیزی است که بار دیگر رخ داده است. مارکس با دوران ما مرتبط است چرا که ما ناگزیر با موضوعاتی سر و کار داریم که او هنوز حرف‌های زیادی درباره‌شان برای گفتن دارد و به این دلیل که آنچه او بیان کرده با اغلب نویسندگان دیگری که درباره‌ی سرمایه‌داری بحث کرده‌اند متفاوت است. بسیاری از نویسندگان و پژوهشگران ــ نه فقط من ــ‌ مارکس را عمیقاً مفید یافته‌اند و امروزه، به‌رغم آنچه در 1989 پیش‌بینی شده بود، یکی از دوره‌های محبوبیتش اوست

فروپاشی دیوار برلین مارکس را از زنجیرهای ایدئولوژی‌ای رهانید که ربط چندانی با تلقی او از جامعه نداشت. دورنمای سیاسیِ پس از فروپاشی اتحاد شوروی کمک کرد تا مارکس از نقش مترسکی برای دم و دستگاه دولتی آزاد شود. چه چیزی در تفسیر مارکس از جهان نهفته است که همچنان توجه جلب می‌کند؟

باور دارم هنگامی که مردم درباره‌ی تفسیر مارکس از جهان فکر می‌کنند، به یک مفهوم «مبارزه‌ی طبقاتی» را به یاد می‌آورند. هنگامی که من مارکس را در پرتو موضوعات جاری می‌خوانم، از نگاه من مبارزه‌ی طبقاتی به معنای مبارزه‌ی ضروریِ آنچه چپ جهانی می‌نامم است ــ چپی که معتقدم می‌کوشد نماینده‌ی بخش پایینی 80 درصد از جمعیت جهان از نظر درآمد باشد، در مقابل راست جهانی که نماینده‌ی احتمالاً یک درصد جمعیت جهان است. مبارزه بر سر آن 19 درصد است. ماجرا این است که چگونه آن 19 درصد را به سمت خود بیاوریم، نه به سمت دیگر

ما در دوران بحران ساختاری نظام جهانی زندگی می‌کنیم، اما هیچکس با قطعیت نمی‌داند چه نطامی جای‌گزین آن خواهد شد. به نظر من نظام سرمایه‌داری موجود دو امکان پیش رو دارد: اولی آن چیزی است که من «روح داووس» می‌نامم. هدفِ کنفرانس  اقتصاد جهانی داووس این است که نظامی برقرار کند که بدترین ویژگی‌های سرمایه‌داری را حفظ کند: سلسله‌مراتب اجتماعی، استثمار، و بیش از هر چیز، قطبی‌سازی ثروت. بدیل آن نظامی است که باید دموکراتیک‌تر و برابری‌خواه‌تر باشد. مبارزه‌ی طبقاتی تلاشی بنیادین برای اثرگذاری بر آینده‌ی آن چیزی است که جایگزین سرمایه‌داری می‌شود

تأملات شما درباره‌ی طبقه‌ی متوسط برای من یادآور ایده‌ی هژمونی آنتونیو گرامشی است، اما فکر می‌کنم مسئله بر سر این نیز هست که دریابیم چگونه توده‌ی مردم، آن هشتاد درصدی که اشاره کردید، را ترغیب کنیم تا در سیاست مشارکت داشته باشند. این امر به‌ویژه در جنوب جهان ضروری است، جایی که اکثریت جمعیت جهان در آن متمرکز است، و جایی که، به‌رغم افزایش شدید نابرابری‌های ناشی از سرمایه‌داری، جنبش‌های مترقی بسیار ضعیف‌تر از گذشته هستند. در این مناطق، مخالفت با جهانی‌سازی نئولیبرال اغلب به حمایت از بنیادگرایان دینی و احزاب بیگانه‌هراس هدایت شده است. به‌گونه‌ای فزاینده می‌بینیم که این پدیده در اروپا نیز ظاهر می‌شود

پرسش این است: آیا مارکس به ما کمک می‌کند تا این سناریوی جدید را درک کنیم؟ اخیراً پژوهش‌های جدیدی منتشر شده حاوی تفاسیر جدیدی از مارکس که کمک می‌کند در آینده، به قول شما، «پنجره‌ی پشتی» دیگری باز کنیم. این پژوهش‌ها از نویسنده‌ای پرده برمی‌دارند که بررسی‌اش پیرامون تناقضات جامعه‌ی سرمایه‌داری را فراتر از کشمکش سرمایه و کار به حوزه‌های دیگر گسترش می‌دهد. در واقع، مارکس بخش بزرگی از وقتش را به مطالعه‌ی جوامع غیراروپایی و نقش ویرانگر استعمار در پیرامون سرمایه‌داری اختصاص داد. برخلاف تفاسیری که تلقی مارکس از سوسیالیسم را با رشد نیروهای بارآورهمسان می‌داند، دغدغه‌های زیست‌بومی آشکارا در آثار او برجسته است

در پایان، مارکس عمیقاً به موضوعات دیگری توجه داشت که پژوهشگران به‌هنگام صحبت درباره‌ی او نادیده می‌گیرند. موضوعاتی از جمله پتانسیل فناوری، نقد ناسیونالیسم، جستجو برای اشکال جمعی مالکیت که تحت کنترل دولت نباشد و نیاز به آزادی فردی در جامعه‌ی معاصرش، که تمامی آنها موضوعاتی اساسی برای زمانه‌ی ما به‌شمار می‌آیند. اما گذشته از این سیماهای جدید مارکس ــ حاکی از این که علاقه‌ی مجدد به اندیشه‌ی او، پدیده‌ای است که ناگزیر در سال‌های آینده ادامه می‌یابد ــ ممکن است به سه مورد از مشخص‌ترین اندیشه‌های مارکس اشاره کنید که به باور شما امروزه قابلیت بازنگری دارد؟

قبل از هر چیز، مارکس بهتر از هر کس دیگری به ما می‌گوید که سرمایه‌داری شیوه‌ی طبیعی ساماندهی جامعه نیست. مارکس در فقر فلسفه، که وقتی تنها 29 سال داشت منتشر شد، اقتصاددانان سیاسی بورژوا را دست می‌اندازد که می‌گفتند مناسبات سرمایه‌داری «قوانین طبیعی هستند، و مستقل از تأثیر زمان». مارکس نوشت به‌باور آنان «تاریخ وجود داشته، چرا که در نهادهای فئودالیسم مناسبات تولیدِ کاملاً متفاوتی با مناسبات تولید جامعه‌ی سرمایه‌داری می‌یابیم»، اما آنها تاریخ را به آن شیوه‌ی تولیدی که حامی آن هستند تسری نمی‌دهند؛ آنها وانمود می‌کنند سرمایه‌داری «طبیعی و ابدی» است. من در کتابم سرمایه‌داری تاریخی کوشیدم این نکته را خاطرنشان کنم که سرمایه‌داری پدیده‌ای است که تاریخاً رخ داده است، در مقابل برخی ایده‌های مبهم و ناروشنْ که اقتصادسیاسی‌دانان جریان اصلی از آن دفاع می‌کنند. من بارها تاکید کرده ام که سرمایه‌داری بی تاریخ وجود ندارد و سرمایه‌داری همیشه مشخص و تاریخی است. من و ما به همین سادگی وام‌دار مارکس هستیم

دوم، می‌خواهم بر اهمیت مفهوم «انباشت بدوی» تأکید کنم، به این معنا که خلع‌ید دهقانان از زمین‌هایشان در بنیاد سرمایه‌داری بود. مارکس به‌خوبی دریافته بود که انباشت بدوی فرآیندی کلیدی در برساختن سلطه‌ی بورژوازی است؛ فرآیندی که از آغاز سرمایه‌داری وجود داشته و امروزه نیز همچنان موجود است

دست آخر، پیشنهاد می‌کنم تأمل بیشتری بر موضوع «مالکیت خصوصی و کمونیسم» داشته باشیم. در نظامی که در اتحاد شوروی برقرار شد ــ به‌ویژه در دوران استالین ــ دولت مالک دارایی‌ها بود اما این به معنای آن نبود که مردم استثمار یا سرکوب نمی‌شدند. می‌شدند. صحبت از سوسیالیسم در یک کشور نیز، چنانکه استالین انجام داد، چیزی بود که پیش از آن دوران به ذهن هیچ فرد دیگری، از جمله مارکس، خطور نکرده بود. مالکیت عمومی وسایل تولید یک امکان است. وسایل تولید را به‌صورت همیارانه نیز می‌توان در تملک داشت. اما اگر می‌خواهیم جامعه‌ای بهتر بسازیم باید بدانیم چه کسی تولید می‌کند و چه کسی ارزش اضافی را دریافت می‌کند. در مقام مقایسه با سرمایه‌داری، این رابطه باید بطورکلی و دراساس سازمان تازه‌ای بیابد. این مسئله‌ای کلیدی برای من است

سال 2018 دویستمین سالگرد تولید مارکس است و کتاب‌ها و فیلم‌های سینمایی جدیدی به زندگی او اختصاص یافته است. دوره‌ای از زندگی او هست که بیش از همه به آن علاقه داشته باشید؟

مارکس زندگی بسیار دشواری داشت. او با فقر شخصی شدیدی دست و پنجه نرم می‌کرد و خوش‌اقبال بود که رفیقی چون فریدریش انگلس داشت که برای بقا کمکش می‌کرد. مارکس از نظر عاطفی نیز زندگی آسانی نداشت و سماجتش در تلاش برای انجام آنچه گمان می‌کرد وظیفه‌اش در زندگی است ــ فهم نحوه‌ی عملکرد سرمایه‌داری ــ تحسین‌برانگیز بود. مارکس نه می‌خواست عهد باستان را تبیین کند، و نه توصیفی از چهره‌ی سوسیالیسم در آینده به دست دهد. این‌ها وظیفه‌هایی نبود که برای خودش مشخص کرده باشد. او می‌خواست جهان سرمایه‌داری‌ای که در آن می‌زیست را بفهمد

مارکس در سراسر عمرش صرفاً پژوهشگری نبود که در میان کتاب‌های موزه‌ی بریتانیا در لندن محصور شده باشد، بلکه همواره انقلابی ستیزه‌جویی بود که در مبارزات دوران خود شرکت داشت. به‌علت فعالیت‌هایش از فرانسه، بلژیک و آلمان در دوران جوانی اخراج شد. او همچنین پس از شکست انقلاب‌های 1848 وادار به تبعید به انگلستان شد. روزنامه‌ها و مجلات متعددی تأسیس کرد و همواره به هر طریقی که می‌توانست از جنبش‌های کارگری حمایت می‌کرد. بعدها، از 1864 تا 1872، رهبر انجمن بین‌المللی کارگران شد، اولین سازمان فراملیتی طبقه‌ی کارگر، و در 1871 از کمون پاریس دفاع کرد، نخستین تجربه‌ی سوسیالیستی در تاریخ

بله، درست است. ضروری است که ستیزه‌جویی مارکس را به خاطر داشته باشیم. همانطور که شما اخیراً در کتاب کارگران متحد شوید! برجسته کردید، او نقشی برجسته در انترناسیونال داشت، سازمانی از افرادی که از نظر فیزیکی دور از یکدیگر بودند، در زمانه‌ای که ساز و کارهای ارتباط آسان وجود نداشت. فعالیت سیاسی مارکس روزنامه‌نگاری را نیز در بر می‌گرفت. او این کار را در بخش بزرگی از عمرش انجام داد، به‌عنوان شیوه‌ای برای ارتباط با مخاطبان گسترده‌تر. مارکس روزنامه‌نگاری را تا حدی برای درآمد آن انجام می‌داد، اما مقالاتش را به چشم فعالیتی سیاسی نگاه می‌کرد. او از هیچ لحاظی بی‌طرف نبود. همیشه روزنامه‌نگاری متعهد بود

در سال 2017، به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب روسیه، برخی پژوهشگران به سراغ تباین مارکس با برخی پیروان خودخوانده‌اش رفتند که در سده‌ی بیستم در قدرت بودند. مهم‌ترین تفاوت مارکس و آنان چیست؟

نوشته‌های مارکس روشنگرند و بسیار هوشمندانه‌تر و متنوع‌تر از برخی تفاسیر ساده‌سازانه از ایده‌هایش. همیشه خوب است این کنایه‌ی مارکس را به یاد داشته باشیم که گفت، «اگر مارکسیسم این است، مسلم است که من مارکسیست نیستم.» مارکس همیشه آماده بود که با واقعیت جهان رودررو شود، بر خلاف بسیاری از افراد دیگر که به‌طور جزمی دیدگاه‌های او را تحمیل کردند. مارکس اغلب نظرش را تغییر می‌داد. او دائماً در جستجوی راه‌حل‌هایی برای مسائلی بود که می‌دید جهان با آنها روبروست. به همین علت است که او هنوز راهنمایی بسیار مفید و سودمند است

برای جمع‌بندی، دوست دارید به نسل جوان‌تری که هنوز با مارکس مواجه نشده چه بگویید؟

اولین چیزی که باید به جوانان بگویم این است که باید بخوانندش. درباره‌ی او نخوانید، مارکس بخوانید. افراد معدودی ــ در مقایسه با افراد پرشماری که درباره‌ی او صحبت می‌کنند ــ واقعاً مارکس می‌خوانند. این در مورد ادام اسمیت هم صدق می‌کند. به‌طور کلی، افراد فقط درباره‌ی کلاسیک‌ها می‌خوانند. مردم از طریق خلاصه‌های دیگران درباره‌ی کلاسیک‌ها می‌آموزند. آنها می‌‌خواهند در وقت‌شان صرفه‌جویی کنند، اما این در عمل اتلاف وقت است! باید نوشته‌های افراد جالب‌توجه را خواند و مارکس یکی از جالب‌توجه‌ترین پژوهشگران سده‌های نوزدهم و بیستم است. هیچ شکی در این نیست. در چارچوب موضوعاتی که او درباره‌شان نوشت، هیچ‌کس به گرد پایش نمی‌رسد، از لحاظ کیفیت واکاوی‌هایش هم همینطور. بنابراین، پیام من به نسل جدید این است که مارکس به‌شدت ارزش دریافتن دارد اما باید بخوانید، بخوانید، خودش را بخوانید. کارل مارکس بخوانید

Categories
Journalism

மார்க்ஸ் 135- போராட்டம்: வாழ்க்கையை இயக்கும் விதி!

பிறப்பால் ஜெர்மானியராக இருந்தபோதிலும், 1848-1849-களில் பிரான்ஸ், பெல்ஜியம், பிரஷ்யா ஆகிய

நாடுகளில் தோன்றிய புரட்சிகர இயக்கங்களை நசுக்கிய அந்த நாடுகளின் அரசாங்கங்களால் அந்த நாடுகளிலிருந்து வெளியேற்றப்பட்ட மார்க்ஸால் எந்த நாட்டின் குடிமகனாகவும் இருக்க முடியவில்லை.

1874-ல் பிரிட்டிஷ் குடிமகனாவதற்காக விண்ணப்பித்திருந்தார். ஆனால், “தமது சொந்த நாட்டுக்கும் அரசருக்கும் விசுவாசமாக இல்லாத மோசமான ஜெர்மன் கிளர்ச்சியாளர், கம்யூனிஸ்ட் கோட்பாடுகளை ஆதரித்துப் பேசுபவர்” என்று லண்டனிலுள்ள போலீஸ் தலைமை யகமான ஸ்காட்லாண்டு யார்டு அந்த நாட்டு அரசாங்கத்துக்கு அறிக்கை அனுப்பியிருந்ததால், அவரது வேண்டுகோள் ஏற்றுக்கொள்ளப்படவில்லை.

10 ஆண்டுகளுக்கும் மேலாக அவர் ‘நியூயார்க் ட்ரிப்யூன்’ ஏட்டின் நிருபராக இருந்தார். 1867-ல் ‘மூலதனம்’ என்னும் தலைப்பில் முதலாளிய உற்பத்தி முறை பற்றிய முக்கிய மான விமர்சனப் பகுப்பாய்வு நூலை வெளியிட்டிருந்தார். 1864-ல் தொடங்கி எட்டாண்டுக் காலம் சர்வதேசத் தொழிலாளர் சங்கத்தின் வழிகாட்டியாக இருந்தார். ‘பிரான்ஸில் உள்நாட்டுப் போர்’ என்னும் நீண்ட உரையில், பாரிஸ் கம்யூனை ஆதரித்துப் பேசியதால், 1871-ல் ஐரோப்பாவில் பரவலாகப் படிக்கப்பட்டுவந்த செய்தியேடுகளின் பக்கங்களில் அவரது பெயர் இடம்பெறலாயிற்று. பிற்போக்குப் பத்திரிகைகள் அவருக்கு ‘சிவப்பு பயங்கரவாத டாக்டர்’ என்ற பெயர் சூட்டியிருந்தன.

‘எந்தவித வேலையிலும் ஈடுபடக் கூடாது’ என்று மருத்துவர் ஆலோசனை கூறியதன் பேரில், ‘நரம்பு மண்டலத்தை நல்ல நிலைக்குக் கொண்டுவரும் பொருட்டு, முழு ஓய்வில் இருப்பதற்காக’ 1880 கோடை காலத்தில் மார்க்ஸ் தமது குடும்பத்தோடு ராம்ஸ்கேட்டில் வசித்துவந்தார். அவருடைய மனைவியின் உடல்நிலை அவரது உடல் நிலையைவிட மோசமாக இருந்தது. ஜென்னி ஃபான் வெஸ்ட்ஃபாலன் புற்றுநோயால் அவதிப்பட்டுவந்தார். ‘மூச்சுத் திணறி இறந்துவிடுவார்’ என்று அச்சுறுத்தும் வகையில் அவரது உடல்நிலை திடீரென்று மோசமாகியது’. அந்தச் சூழ்நிலையில்தான், 1860-கள் நெடுக ‘தி நியூயார்க் டைம்’ஸின் முதன்மை ஆசிரியராகப் பணியாற்றிய ஸ்வின்டன், மார்க்ஸை அறிந்துகொண்டு, அவரைப் பற்றிய அனுதாபமிக்க, ஆழமான, துல்லியமான சித்திரத்தை எழுதினார்.

அமெரிக்காவில் செல்வாக்குப் பெற்றிருந்தவரும் முற்போக்குக் கண்ணோட்டங்கள் கொண்டிருந்தவரு மான ஜான் ஸ்வின்டன் (1829-1911), 1880 ஆகஸ்ட் மாதம் ஐரோப்பியப் பயணம் மேற்கொண்டிருந்தார். அந்தப் பயணத்தின்போது, அவர் ஆசிரியராக இருந்து நடத்திவந்ததும் அப்போது அமெரிக்காவில் மிகப் பரவலாகப் படிக்கப்பட்டு வந்ததுமான ‘தி சன்’ நாளேட்டுக்கு, சரவதேசத் தொழிலாளர் சங்கத்தின் முதன்மையான பிரதிநிதிகளில் ஒருவராக இருந்த ஒருவரை நேர்காணல் செய்வதற்காக பிரிட்டனின் தென்கிழக்குக் கடைக்கோடியிலிருந்து சில கிலோ மீட்டர் தொலைவிலுள்ளதும் கென்ட் மாவட்டத் தைச் சேர்ந்தது மான சிறிய கடற்கரை நகரமான ராம்ஸ்கேட்டுக்கு வந்தார்.

‘பெரிய தலையும் வாளிப்பான முகத்தோற்றமும் உடைய, பண்பட்ட, கனிவு நிறைந்த 60 வயது மனிதர்’, ‘பாட்டனாராக இருக்கும் கலையை விக்டர் ஹ்யூகோவுக்குச் சற்றும் குறையாமல் அறிந்திருந்தவர்’, ‘கலைந்து கிடக்கும் நீண்ட, அடர்த்தியான தலைமுடியைக் கொண்டிருந்தவர்’ என்று மார்க்ஸின் உடல் தோற்றத்தை வர்ணித்த ஸ்வின்டன், ‘தங்குதடையற்றதாக, பரந்துவிரிந்த விஷயங்களை உள்ளடக்கியதாக, ஆக்கபூர்வமானதாக, அறிவுக்கூர்மை மிக்கதாக, உண்மையானதாக’ இருந்த ‘அவரது உரையாடலில் தொனித்த எள்ளல்களும், அதில் சுடர்விட்ட நகைச்சுவையும், விளையாட்டுத்தனமான குதூகலமும்’ சாக்ரடீஸைத் தமக்கு நினைவூட்டியதாகக் கூறினார். ‘விளம்பரத்துக்கோ, புகழுக்கோ ஆசைப்படாத, தம்மைப் பற்றிப் பீற்றிக்கொள் வதிலோ, அதிகாரம் கொண்டவராகப் பாசாங்கு செய்வதிலோ சிறிதும் அக்கறையற்ற மனிதர்’ என்று மார்க்ஸைக் குறிப்பிடுகிறார். இது மார்க்ஸ் என்னும் தனிமனிதரைப் பற்றிய ஸ்வின்டனின் சித்திரிப்பு.

ஆனால், ஸ்வின்டன் தமது வாசகர்களுக்குச் சித்திரித் துக் காட்டியது இந்த மார்க்ஸ் அல்ல. ‘தி சன்’ நாளேட்டின் 1880 செப்டம்பர் 6-ம் தேதிய இதழின் முதல் பக்கத்தில் வெளியிடப்பட்ட நேர்காணலில் பொதுவாழ்க்கையி லிருந்த மார்க்ஸின் முகம்தான் முதன்மைப்படுத்தப்படு கிறது: ‘கடந்த 40 ஆண்டுகளில் புரட்சிகர அரசியலில் எளிதில் அறிய முடியாத, ஆனால் பெரும் செல்வாக்குச் செலுத்து கிற பாத்திரத்தை வகித்துள்ள, இன்றைய மிகக் குறிப்பிடத்தக்க மனிதர்களில் ஒருவர்’ என்று அக்கட்டுரை யில் மார்க்ஸைப் பற்றிக் கூறும் ஸ்வின்டன், “அவசரப் படாத, அதேசமயம் ஓய்வொழிச்சலற்ற மனிதர் அவர். வலுவான, பரந்த, மேன்மையான மனமுடைய, பரந்து விரிந்த விளைவுகளை ஏற்படுத்தும் திட்டங்களைக் கொண்டுள்ள, தர்க்க ரீதியான முறைமைகளையும், நடைமுறைச் சாத்தியப் பாடுள்ள குறிக்கோள்களையும் வைத்திருக்கிறவர் அவர். தேசங்களை ஆட்டிக் குலுக்கிய, அரியணைகளை நாசமாக்கிய, முடிமன்னர்களையும் பாரம்பரிய மோசடிக்காரர்களையும் இப்போது அச்சுறுத்தி, அதிர்ச்சிக்குள்ளாக்கிக்கொண்டிருக்கிற பூகம்பங்களுக்குப் பின்னால் நின்றதில், இன்னும் பல பூகம்பங்களுக்குப் பின்னால் நின்றுகொண்டிருப்பதில் அவரை நிகர்த்தவர்கள் ஐரோப்பாவில் யாரும் இல்லை” என்று எழுதுகிறார்.

‘தாம் வாழும் காலத்தில் ஆழ வேரூன்றியவராக’, ‘புதியனவற்றின் வருகைக்காக நேவா நதியிலிருந்து ஸீய்ன் நதி வரை, யூரல் மலைகளிலிருந்து பிரன்னீஸ் மலைத் தொடர்ச்சி வரை பாதையை அமைக்கும் கைவண்ணம் கொண்டுள்ளவராக’ தமது மனதில் பதிந்துவிட்ட மார்க்ஸைப் பற்றி ஸ்வின்டன் எழுதினார்: ‘அவர் ஐரோப்பாவை, ஒவ்வொரு நாடாக மதிப்பீடுசெய்து, அவற்றின் மேற்பரப்பிலும் அவற்றின் கீழும் உள்ள அம்சங்களையும் வளர்ச்சிகளையும் முக்கியத்துவம் பெற்றிருந்த மனிதர் களையும் சுட்டிக்காட்டினார்’. மேலும், அவர், “பல்வேறு ஐரோப்பிய நாடுகளிலுள்ள அரசியல் சக்திகளையும் மக்கள் இயக்கங்களையும் பற்றிப் பேசினார் – பரந்து விரிந்த பேரலையாகக் காணப்பட்ட ரஷ்யாவின் ஆன்மா, ஜெர்மானியச் சிந்தனையின் அசைவுகள், பிரான்ஸின் செயல்பாடுகள், இங்கிலாந்தின் அசைவற்றதன்மை ஆகியன பற்றி. ரஷ்யாவைப் பற்றி நம்பிக்கையுடனும், ஜெர்மனியைப் பற்றி தத்துவரீதியாகவும், பிரான்ஸைப் பற்றி உற்சாகமாகவும், இங்கிலாந்தைப் பற்றி – பிரிட்டிஷ் நாடாளுமன்றத்திலுள்ள தாராளவாதிகளால் தங்கள் நேரத்தைச் செலவிட்டு விவாதிக்கப்படும் ‘ஒன்றுக்கொன்று தொடர்பில்லாத சீர்திருத்தங்க’ளைப் பற்றி வெறுப்புடனும் குறிப்பிட்டு – கவலை தோய்ந்த தொனியுடன் பேசினார்”.

அமெரிக்கா பற்றி மார்க்ஸ் கொண்டிருந்த அறிவு ஸ்வின்டனுக்கு வியப்பைத் தந்தது: அமெரிக்க நிகழ்வுகளைக் கவனமாக அவதானித்துவந்தவர் என்றும், ‘அமெரிக்க வாழ்க்கையில் உருவாகிவந்த சக்திகள், நிலைத்து நின்றுவிட்ட சக்திகள் ஆகியன பற்றிய அவரது கருத்துகள் சிந்தனையைக் கிளர்பவையாக இருந்தன’ என்றும் அந்தக் கட்டுரையில் எழுதினார்.

உயிரோட்டமுள்ள அடுத்தடுத்த விவாதங்களில் அந்தப் பகல் பொழுது கழிந்தது. அன்று பிற்பகலில் தமது குடும்பத்தினரைக் கடற்கரையில் சந்திக்கக் கடலோரமாக நடந்துபோகலாம் என மார்க்ஸ் ஆலோசனை கூறினார். ‘எல்லோரையும் சேர்த்து ஏறத்தாழ பத்துப் பேர்’ கொண்ட அந்தக் குடும்பத்தினரை ‘மகிழ்ச்சி நிறைந்த கூட்டம்’ என்று ஸ்வின்டன் வர்ணித்தார். பொழுது சாய்ந்ததும், மார்க்ஸின் மருமகன்களான சார்ல் லாங்குவியும் போல் லஃபார்க்கும் இந்த இருவரோடும் தொடர்ந்து கூடவே இருந்தனர். ‘உலகம், மனிதன், காலம், கருத்துகள் ஆகியவற்றைப் பற்றிய எங்களின் ஒத்திசைவான உரையாடல் கடலுக்கு மேலே ஒலித்தது’ என்றெழுதினார் ஸ்வின்டன். ‘பொருளற்ற வெற்றுப் பேச்சுகளையும், காலத்தின், யுகங்களின் சட்டகத்தையும் கடந்து’, ‘பகலில் நடந்த உரையாடல், மாலையில் விரிந்த காட்சிகள்’ ஆகியவற்றில் மூழ்கிப்போயிருந்த அந்த அமெரிக்கப் பத்திரிகையாளர் அந்தத் தருணங்கள் ஒன்றின்போதுதான் அந்த மாபெரும் மனிதரிடம் ‘இறுதியில் வாழ்க்கையை இயக்கும் விதி’ தொடர்பான கேள்வியைக் கேட்கத் துணிந்தார். மௌனம் குடிகொண்டிருந்த அந்தத் தருணத்தில், புரட்சியாளரும் தத்துவவாதியுமான அவரிடம் இக்கேள்வியை முன்வைத்தார்: ‘வாழ்க்கையில் என்ன இருக்கிறது?’ தமக்கு எதிரே ஆர்ப்பரித்துக்கொண்டிருந்த கடலையும் கடற்கரையில் அலைந்துகொண்டிருந்த கூட்டத்தினரையும் மார்க்ஸ் நோட்டமிட்டுக் கொண்டிருக்கையில், அவரது மனம் ஒரு கணம் புரட்டப்பட்டதுபோல் தோன்றியது. அந்தக் கேள்விக்கு உறுதியான, ஆர்ந்தமைந்த தொனியில் பதிலளித்தார்: ‘போராட்டம்!’

முதலில், ‘மனச்சோர்வின் எதிரொலி’யைக் கேட்டதாகத் தோன்றிற்று ஸ்வின்டனுக்கு. பிற்பாடு அது அவருக்குச் சரியெனப் பட்டது: ‘போராட்டம்தான் வாழ்க்கையின் நியதி’. அதைப் புரிந்துகொள்ளத்தான் மனிதகுலம் எப்போதும் முயற்சிசெய்து வந்துள்ளது!

‘கார்ல் மார்க்ஸ் (1818 – 83): அறிவுப் பயணத்தில் புதிய திசைகள்’ என்னும் நூலிலிருந்து…

தமிழில்: எஸ்.வி.ராஜதுரை

Categories
Journalism

Il geniale Marx, il devoto Engels. Che amicizia

Karl Marx e Friedrich Engels si conobbero a Colonia, nel novembre del 1842, quando quest’ultimo visitò la redazione della Gazzetta Renana e incontrò il suo giovane direttore. L’inizio del loro sodalizio teorico avvenne, però, solo nel 1844, a Parigi.

A differenza di Marx, Engels, figlio di un proprietario di un’industria tessile, aveva già avuto la possibilità di viaggiare in Inghilterra, verificando di persona gli effetti dello sfruttamento capitalistico sul proletariato. Un suo articolo sulla critica dell’economia politica, stampato negli Annali Franco-Tedeschi, destò un forte interesse in Marx che, proprio in quel periodo, decise di destinare tutte le sue energie a questa disciplina. I due cominciarono così una collaborazione, teorica e politica, che durò per il resto delle loro esistenze.

Nel 1845, quando il governo francese espulse Marx a causa della sua militanza comunista, Engels lo seguì a Bruxelles. In quello stesso anno apparve anche una delle poche opere scritte in comune, una critica dell’idealismo dei giovani hegeliani, intitolata La sacra famiglia, e i due redassero un voluminoso manoscritto – L’ideologia tedesca – che venne poi lasciato alla “critica roditrice dei topi”. Successivamente, in concomitanza con i primi moti del 1848, Marx ed Engels pubblicarono quello che sarebbe diventato il testo politico più letto della storia dell’umanità: Il manifesto del partito comunista.

Nel 1849, in seguito alla sconfitta della rivoluzione, Marx fu costretto a trasferirsi in Inghilterra ed Engels lo raggiunse poco dopo. Il primo prese dimora a Londra, mentre il secondo andò a lavorare a 300 chilometri di distanza, a Manchester, dove iniziò a dirigere l’azienda di famiglia. Dal 1850 al 1870, anno nel quale Engels si ritirò dagli affari e poté finalmente ricongiungersi con l’amico nella capitale inglese, essi diedero vita al periodo più intenso del loro carteggio, confrontandosi, più volte a settimana, sui principali avvenimenti politici ed economici della loro epoca. Datano proprio a questo ventennio la gran parte delle 2.500 lettere scambiate tra i due, alle quali vanno aggiunte altre 1.500 da loro spedite a militanti e intellettuali di quasi venti paesi. Completano questa imponente corrispondenza ben 10.000 missive indirizzate a Marx ed Engels da terzi e altre 6.000 lettere delle quali, pur se non rintracciate, si ha comprovata certezza della loro esistenza. Si tratta di un tesoro prezioso, in cui sono racchiuse idee che, talvolta, essi non riuscirono a sviluppare compiutamente nei loro scritti.

Pochi carteggi dell’Ottocento possono vantare riferimenti così eruditi come quelli che emergono dalle missive dei due rivoluzionari comunisti. Marx leggeva in otto lingue ed Engels ne padroneggiava addirittura dodici; le loro lettere si contraddistinguono per l’alternarsi dei tanti idiomi usati e per le citazioni colte, incluse quelle in latino e greco antico. I due umanisti erano anche grandi appassionati di letteratura. Marx conosceva il teatro di Shakespeare a memoria e non si stancava mai di sfogliare i suoi volumi di Eschilo, Dante e Balzac. Engels fu a lungo il presidente dell’Istituto Schiller di Manchester e adorava Ariosto, Goethe e Lessing. Accanto al permanente dibattito sugli eventi internazionali e sulle possibilità rivoluzionarie, numerosi furono gli scambi inerenti le maggiori scoperte di tecnologia, geologia, chimica, fisica, matematica e antropologia. Per Marx, Engels costituì sempre un confronto imprescindibile e la voce critica che andava consultata ogni qualvolta occorreva prendere posizione su un tema controverso.

In alcuni periodi, vi fu tra loro una vera e propria divisione del lavoro. Dei 487 articoli firmati da Marx, tra il 1851 e il 1862, per il New-York Tribune, il giornale più diffuso degli Stati Uniti, quasi la metà furono, in realtà, scritti da Engels. Marx narrò al pubblico americano i più rilevanti accadimenti politici mondiali e le crisi economiche, mentre Engels raccontò le molte guerre in corso e i loro possibili esiti. Così facendo, egli permise all’amico di poter dedicare più tempo al completamento delle ricerche di economia.

Dal punto di vista umano, il loro rapporto fu ancora più straordinario di quello intellettuale. Marx confidò a Engels tutte le sue difficoltà personali, a cominciare dalla terribile povertà e dai tanti problemi di salute che lo tormentarono per decenni. Engels si prodigò con totale abnegazione per aiutare l’amico e la sua famiglia, facendo sempre tutto quanto era nelle sue possibilità per assicurare loro un’esistenza dignitosa e per agevolare il completamento di Il capitale. Marx gli fu costantemente grato per tale aiuto, come dimostra quanto gli scrisse in una notte dell’agosto del 1867, pochi minuti dopo aver finito la correzione delle bozze del libro I: “debbo soltanto a te se ciò fu possibile”.

A partire dal settembre 1864, la stesura del magnum opus di Marx era stata ritardata anche a causa della sua partecipazione all’attività dell’Associazione Internazionale dei Lavoratori. Egli aveva assunto il grande onere della sua direzione fin dal principio, ma anche Engels, appena poté, mise le sue doti politiche al servizio degli operai. La notte del 18 marzo del 1871, quando ebbero notizia che “l’assalto al cielo” era riuscito e che a Parigi era nata la prima Comune socialista della storia dell’umanità, compresero che i tempi potevano mutare più velocemente di quanto essi stessi si aspettavano.
Anche dopo la morte della moglie di Marx nel 1881, quando i medici gli imposero diversi viaggi lontano da Londra, per tentare di curare meglio le sue malattie, i due non smisero mai di scriversi. Utilizzarono sovente gli affettuosi soprannomi con i quali erano chiamati dai reciproci compagni di lotta: il Moro e il Generale – Marx a causa del colore corvino di barba e capelli, Engels per la grande esperienza in materia di strategia militare.

Poco prima della sua morte, Marx chiese a sua figlia Eleanor di rammentare a Engels di “fare qualcosa” dei suoi manoscritti incompiuti. Egli rispettò la sua volontà e, subito dopo quel pomeriggio del marzo 1883, quando lo rivide per l’ultima volta, intraprese un lavoro ciclopico. Engels sopravvisse a Marx per 12 anni, buona parte dei quali furono impiegati per rendere pubblicabili gli appunti dei libri II e III di Il capitale che l’amico non era riuscito a completare.
In quel periodo della sua vita, gli mancarono molte cose di Marx e tra queste anche il loro costante scambio epistolare. Engels catalogò con cura le loro lettere, ricordandosi degli anni in cui, fumando la pipa, soleva redigerne una per notte. Le rilesse spesso, in alcune circostanze con un po’ di malinconia, ripensando ai tanti momenti della loro giovinezza durante i quali, sorridendo e burlandosi l’uno dell’altro, si erano sforzati di prevedere dove sarebbe potuta scoppiare la prossima rivoluzione. Mai, però, lo abbandonò la certezza che molti altri avrebbero proseguito il loro lavoro teorico e che in milioni, in ogni angolo del mondo, avrebbero continuato a lottare per l’emancipazione delle classi subalterne.

Categories
Journalism

La Higuera: 50 anos depois, repensando o Che

Para visitar Vallagrande, o lugar onde Ernesto Che Guevara passou as últimas semanas da sua vida, é preciso fazer uma viagem muito longa. Primeiro temos que chegar em Santa Cruz, a cidade mais povoada da Bolívia e ali tomar um dos velhos e maltratados ônibus que percorrem uma sinuosa estrada montanhosa que se encontra em péssimo estado.

Entretanto, nestes dias, Vallagrande está cheio de militantes (especialmente jovens) que vêm de muitas cidades do país, assim como dos mais diversos países, pelo motivo do quinquagésimo aniversário da morte do revolucionário latino-americano.

Muitos se aproximam do hospital Nuestro Señor de Malta , em cuja lavanderia foi fotografado e exibido ao público pela última vez o corpo do Che, já sem vida, mas com os olhos ainda abertos. Aqui, como em outras províncias da Bolívia, trabalham grupos de médicos cubanos que atendem na Bolívia graças a um projeto solidário concebido por Fidel Castro depois da eleição de Evo Morales que tem como objetivo a criação de centros de saúde para melhorar os índices de assistência e atenção na região.

A poucos quilômetros do centro da cidade se encontra a fossa comum – recentemente convertida em um museu – onde, na noite entre o dia 10 e 11 de outubro de 1967, depois de terem amputado as suas mãos, foi enterrado em segredo junto com seis guerrilheiros de sua coluna. O lugar é distante cerca de 150 metros da pequena pista de avião e do quartel militar onde os rangers bolivianos , orientados por agentes da CIA, levaram a cabo as operações de rastreamento para capturar Guevara. Seus restos somente aparecem depois de 30 anos, graças a investigações de uma equipe cubano-argentina. Hoje se conservam em um mausoléu em Santa Clara, a cidade onde, em dezembro de 1958, o Che dirigiu a batalha decisiva que marcou o final do regime de Fulgencio Batista e o triunfo da revolução em Cuba.

Além de visitar esses dois lugares, quem estes dias chegam às ruas de Vallgrande tem participado de apresentações de livros, debates, exposições fotográficas e uma manifestação final, com a presença de uma ampla delegação cubana – incluindo a família de Che Guevara (o programa do evento pode ser consultado no site).

Demora três horas de viagem de Vallgrande até La Higuera. Somente se pode chegar de Jeep porque o caminho que se conduz a esse pequeno povoado de apenas cinquenta casas, situado a mais de 2000 metros acima do nível do mar, não está afastado e é cheio de curvas. É um lugar isolado, ainda longe do mundo de hoje.

No caminho se cruza com alguns camponeses. Eles cruzam a estrada acidentada , caminhando lentamente, tristes, com suas ferramentas de trabalho atrás deles. Não parece que tem mudado muito desde que o Che atravessou estes vales, com a intenção de derrotar a ditadura militar do general René Barrientos.

Guevara elegeu a Bolívia não porque foi guiado, como às vezes é atribuído a ele injustamente, a idéia de reproduzir mecanicamente as estratégias políticos e militares aplicadas em Cuba. Estava convencido, entretanto, da necessidade de desenvolver um processo revolucionário que afetasse todo o cone sul. Um projeto supranacional que desde a Bolívia fosse capaz de estender-se ao Perú e a Argentina, para evitar que os Estados Unidos interviessem e pudessem aniquilar um foco único, e portanto mais débil, de resistência local. No centro do continente e rodeado por cinco países, Bolívia parecia o local mais adequado onde começar a formação de um grupo de quadros a quem confiar, depois de treinados, a tarefa de organizar as diferentes frentes de luta em toda a América latina.

O Che fundou o Exército de Libertação da Bolívia com somente 45 guerrilheiros. Na introdução ao diário da Bolívia, Fidel Castro escreveu: “Impressiona profundamente a proeza realizada por este punhado de revolucionários. A solitária luta contra a natureza hostil em que desenvolviam sua ação constitui uma insuperável página de heroísmo. Nunca na história um número tão reduzido de homens empreendeu uma tarefa tão gigantesca.”

A morte atingiu muitos deles inesperadamente, 11 meses depois do início da guerrilha. No 8 de outubro de 1967, de fato, o Che, surpreendido em Yuro junto com outros 16 companheiros, foi ferido na perna esquerda e capturado depois de três horas de combate. Transportado a vizinha La Higuera, foi assassinado no dia seguinte, por ordem de Barrientos.

Depois da execução, o exército boliviano se apoderou da mochila de Che e de todos os documentos que havia dentro. Os dois cadernos com os diários da Bolívia puderam chegar rapidamente a Cuba. Pelo contrário, outro grupo de textos curtos apareceu muito mais tarde e se publicou em 1998 com o título Antes de Morrer: apontamentos e notas de leitura. Nestas páginas, Guevara copiou as passagens mais importantes de suas leituras e resumiu alguns dos estudos que estava fazendo, apesar das difíceis condições em que se encontrava. Essas notas foram escritas nos raros momentos de descanso e constituem uma prova a mais de sua extraordinária determinação. Assim, critica a falta de profundidade de análise do sociólogo Charles Wrigth Mills cujo Os Marxistas Che leu e resumiu: o definiu como “um claro exemplo da intelectualidade liberal de esquerda norte-americana”. Gyorgy Lukács, ao contrário, foi muito útil, já que o ajudou a entender a “complexidade da filosofia hegeliana”. Como guia para seus estudos de filosofia, Che utilizou o manual editado pelo cientista soviético Miguel Dynnik e o antiduring de Engels, do qual apreciou mais do que qualquer coisa “seus pensamentos inconclusos sobre a dialética”. Dedicava várias partes a História da Revolução Russa de Leon Trotsky, as vezes criticava, mas que, em sua opinião, era uma “fonte de importância essencial” sobre o nascimento do poder soviético. Por último, Guevara também se dedicou ao estudos dos autores locais e, ao comentar um livro intitulado Sobre o problema Nacional e Colonial da Bolívia assinala que defendia “uma tese interessante”, já que considerava esse país “como um estado multinacional”.

Completam esta página de notas um roteiro de um projeto de estudos dos diferentes modos de produção , desde os pré-capitalistas até o socialismo. Nele se afirma que ” Marx tinha razão” em relação a pauperização do proletariado, mas também que “não previu o fenômeno imperialista. Atualmente os trabalhadores dos países imperialistas são sócios minoritários do sistema.”

Além do estudo teórico, em suas últimas notas o Che copiou três poemas do escritor nicaraguense Rúben Dario. Nos versos finais dos últimos deles, Litania do Nosso Senhor Don Quixote, se descreve um personagem que, em muitos aspectos, é como ele: ” Cavaleiro errante entre os cavaleiros, (…) nobre peregrino entre os peregrinos, que santificaste todos os caminhos, com o passo de admiração pelo seu heroísmo, contra as certezas, contra as consciências, e contra as leis e contra as ciências, contra a mentira , contra a verdade. (…) Que força que você inspira e faz sonhar, coroada com um áureo capacete de ilusão, que ninguém ainda conseguiu vencer, ao longe, toda a fantasia e a lança em riste, coração inteiro.”

Isso é o que pensam dele todos os jovens que chegaram essa semana a La Higuera, para recordar ao Che e para deixar novas pegadas na longa e difícil rota que ele empreendeu.